messiest room
کثیفترین اتاق
so messy
خیلی نامرتب
getting messy
در حال نامرتب شدن
messiest job
کثیفترین شغل
a messy situation
یک وضعیت نامرتب
messiest hair
کثیفترین مو
being messy
نامرتب بودن
messiest house
کثیفترین خانه
incredibly messy
به طرز باورنکردنیای نامرتب
messiest ever
نامرتبترین تا به حال
that's the messiest room i've ever seen in my life!
آن غولآشوبترین اتاقی است که در تمام عمرم دیدهام!
after the kids left, the kitchen was the messiest it had been all day.
بعد از اینکه بچهها رفتند، آشپزخانه بیش از هر روز دیگری بههمریخته بود.
he's got the messiest handwriting; i can barely read it.
خط دستش بیش از همه بههمریخته است؛ من تقریباً نمیتوانم آن را بخوانم.
the project became the messiest part of my job.
این پروژه بیش از همه بههمریختهترین بخش کار من شد.
she's known for being the messiest dresser in the group.
او به خاطر اینکه بیش از همه لباسهای بههمریخته میپوشد، معروف است.
it was the messiest breakup i've ever witnessed.
این بیش از همه آشفتهترین جداییای بود که تا به حال شاهد آن بودهام.
the data was the messiest i'd ever encountered in a research project.
این دادهها بیش از همه بههمریختهترین دادههایی بودند که تا به حال در یک پروژه تحقیقاتی با آنها مواجه شده بودم.
he's the messiest eater; food is everywhere!
او بیش از همه آشوبکار است؛ غذا همه جاست!
this is the messiest situation we've found ourselves in.
این بیش از همه آشفتهترین موقعیتی است که خودمان را در آن قرار دادهایم.
the code was the messiest and most difficult to debug.
کد بیش از همه بههمریخته و اشکالزدایی آن سخت بود.
she left the craft table the messiest of all.
او میز کاردستی را بیش از همه بههمریخته رها کرد.
messiest room
کثیفترین اتاق
so messy
خیلی نامرتب
getting messy
در حال نامرتب شدن
messiest job
کثیفترین شغل
a messy situation
یک وضعیت نامرتب
messiest hair
کثیفترین مو
being messy
نامرتب بودن
messiest house
کثیفترین خانه
incredibly messy
به طرز باورنکردنیای نامرتب
messiest ever
نامرتبترین تا به حال
that's the messiest room i've ever seen in my life!
آن غولآشوبترین اتاقی است که در تمام عمرم دیدهام!
after the kids left, the kitchen was the messiest it had been all day.
بعد از اینکه بچهها رفتند، آشپزخانه بیش از هر روز دیگری بههمریخته بود.
he's got the messiest handwriting; i can barely read it.
خط دستش بیش از همه بههمریخته است؛ من تقریباً نمیتوانم آن را بخوانم.
the project became the messiest part of my job.
این پروژه بیش از همه بههمریختهترین بخش کار من شد.
she's known for being the messiest dresser in the group.
او به خاطر اینکه بیش از همه لباسهای بههمریخته میپوشد، معروف است.
it was the messiest breakup i've ever witnessed.
این بیش از همه آشفتهترین جداییای بود که تا به حال شاهد آن بودهام.
the data was the messiest i'd ever encountered in a research project.
این دادهها بیش از همه بههمریختهترین دادههایی بودند که تا به حال در یک پروژه تحقیقاتی با آنها مواجه شده بودم.
he's the messiest eater; food is everywhere!
او بیش از همه آشوبکار است؛ غذا همه جاست!
this is the messiest situation we've found ourselves in.
این بیش از همه آشفتهترین موقعیتی است که خودمان را در آن قرار دادهایم.
the code was the messiest and most difficult to debug.
کد بیش از همه بههمریخته و اشکالزدایی آن سخت بود.
she left the craft table the messiest of all.
او میز کاردستی را بیش از همه بههمریخته رها کرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید