misbehavingly

[ایالات متحده]/ˌmɪsbɪˈheɪvɪŋli/
[بریتانیا]/ˌmɪsbɪˈheɪvɪŋli/

ترجمه

adv. به روشی که رفتار خوبی ندارد؛ بی‌پروا؛ بد.

جملات نمونه

children behave misbehavingly during long church services.

کودکان در طول مراسم طولانی کلیسا به طور نامناسب رفتار می‌کنند.

he misbehavingly ignored the professor's repeated warnings.

او با بی‌توجهی و نامناسبی به هشدارهای مکرر استاد گوش نداد.

the teenager misbehavingly stayed out past curfew last night.

آن نوجوان دیشب به طور نامناسب از ساعت منع تردد تجاوز کرد.

she misbehavingly talked back to her supervisor during the meeting.

او در طول جلسه با بی‌احترامی و نامناسبی با سرپرست خود صحبت کرد.

the dog misbehavingly chewed up my favorite shoes.

سگ به طور نامناسب کفش‌های مورد علاقه من را جوید.

the students misbehavingly passed notes instead of paying attention.

دانشجویان به جای توجه کردن، به طور نامناسب یادداشت رد و بدل کردند.

he misbehavingly skipped his responsibilities to go surfing.

او برای موج‌سواری، وظایف خود را به طور نامناسب رها کرد.

they misbehavingly parked in the handicapped spot.

آنها به طور نامناسب در جایگاه معلولان پارک کردند.

the employee misbehavingly used the company phone for personal calls.

کارمند به طور نامناسب از تلفن شرکت برای تماس‌های شخصی استفاده کرد.

the child misbehavingly refused to eat his vegetables.

کودک به طور نامناسب از خوردن سبزیجات خود امتناع کرد.

she misbehavingly gossiped about her colleagues behind their backs.

او پشت سر همکاران خود به طور نامناسب غیبت کرد.

the driver misbehavingly ran the red light.

راننده به طور نامناسب از چراغ قرمز عبور کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید