mortifying experience
تجربه تحقیرآمیز
mortifying moment
لحظه تحقیرآمیز
mortifying mistake
اشتباه تحقیرآمیز
mortifying situation
شرایط تحقیرآمیز
mortifying failure
شکست تحقیرآمیز
mortifying incident
واقعه تحقیرآمیز
mortifying slip
لغزش تحقیرآمیز
mortifying blunder
اشتباه بزرگ تحقیرآمیز
mortifying error
اشتباه تحقیرآمیز
mortifying revelation
افشای تحقیرآمیز
it was mortifying to trip in front of everyone.
برای من شرمآور بود که جلوی همه زمین بخورم.
she found it mortifying when her secret was revealed.
وقتی راز او فاش شد، برای او شرمآور بود.
he felt mortifying embarrassment after forgetting his lines.
بعد از فراموش کردن دیالوگهایش، شرمآوری احساس کرد.
it was mortifying to realize i had the wrong date.
وقتی متوجه شدم تاریخ اشتباهی را انتخاب کردهام، شرمآور بود.
she experienced a mortifying moment during the presentation.
در طول ارائه، یک لحظه شرمآور را تجربه کرد.
he found it mortifying when his phone rang loudly.
وقتی تلفن او بلند صدا کرد، برای او شرمآور بود.
it was mortifying to be caught singing off-key.
وقتی متوجه شدند که اوصفحه آواز میخواند، شرمآور بود.
she felt mortifying shame after making that mistake.
بعد از مرتکب شدن آن اشتباه، شرمآوری احساس شرم کرد.
he experienced a mortifying silence after his joke fell flat.
بعد از اینکه شوخی او بیاثر بود، یک سکوت شرمآور را تجربه کرد.
it was mortifying to see my old photos online.
دیدن عکسهای قدیمیام در اینترنت شرمآور بود.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید