muddling through
سردرگمی
muddling along
پیش رفتن با مشکل
muddling up
آشفته کردن
muddling things
درهم ریختن کارها
muddling minds
گمراه کردن ذهن ها
muddling plans
به هم زدن برنامه ها
muddling issues
گم کردن مسائل
muddling decisions
به هم زدن تصمیمات
muddling facts
گمراه کردن حقایق
muddling paths
گمراه کردن مسیرها
he was muddling through his studies without any clear plan.
او بدون هیچ برنامه روشنی در حال تلاش برای پیشرفت در تحصیلات خود بود.
she found herself muddling her words during the presentation.
او در حین ارائه، متوجه شد که کلمات خود را به هم میریزد.
they were just muddling along, hoping things would get better.
آنها فقط در حال پیشرفت بودند و امیدوار بودند که اوضاع بهتر شود.
he was muddling through the recipe without measuring anything.
او بدون اندازهگیری کردن، در حال تلاش برای انجام دستور العمل بود.
muddling the details could lead to serious mistakes.
به هم ریختن جزئیات میتواند منجر به اشتباهات جدی شود.
she was muddling her way through the complex instructions.
او در حال تلاش برای درک دستورالعملهای پیچیده بود.
we ended up muddling the project timeline due to miscommunication.
ما به دلیل سوء تفاهم، جدول زمانی پروژه را به هم ریختیم.
muddling the facts can create confusion among the team.
به هم ریختن حقایق میتواند باعث سردرگمی در بین تیم شود.
he was just muddling through life without any direction.
او فقط بدون هیچ جهت و هدفی در حال گذراندن زندگی بود.
she started muddling her thoughts while trying to explain.
او در حالی که سعی میکرد توضیح دهد، شروع به به هم ریختن افکار خود کرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید