| جمع | nuthouses |
nuthouse escape
فرار از آسایشگاه
nuthouse resident
ساکن آسایشگاه
nuthouse behavior
رفتار در آسایشگاه
nuthouse staff
پرسنل آسایشگاه
nuthouse patient
بیمار آسایشگاه
nuthouse visit
بازدید از آسایشگاه
nuthouse theory
تئوری آسایشگاه
nuthouse case
موارد آسایشگاه
nuthouse story
داستان آسایشگاه
nuthouse life
زندگی در آسایشگاه
after the meeting, i felt like i was in a nuthouse.
بعد از جلسه، احساس میکردم مثل اینکه در یک آسایشگاه دیوانگان بودم.
he joked that his family was a nuthouse.
او شوخی کرد و گفت خانوادهاش مثل یک آسایشگاه دیوانگان است.
working in that office felt like being in a nuthouse.
کار کردن در آن دفتر حس میشد مثل اینکه در یک آسایشگاه دیوانگان هستم.
sometimes i think my friends are running a nuthouse.
گاهی اوقات فکر میکنم دوستان من یک آسایشگاه دیوانگان را اداره میکنند.
the kids were so loud, it felt like a nuthouse.
بچهها آنقدر بلند صحبت میکردند که حس میشد مثل یک آسایشگاه دیوانگان است.
when the arguments started, it turned into a nuthouse.
وقتی بحثها شروع شد، تبدیل به یک آسایشگاه دیوانگان شد.
she called the party a nuthouse because of the chaos.
او به دلیل هرج و مرج، مهمانی را یک آسایشگاه دیوانگان نامید.
living with five roommates feels like a nuthouse.
زندگی با پنج هماتاقی حس میشود مثل یک آسایشگاه دیوانگان.
his wild ideas made the project feel like a nuthouse.
ایدههای وحشیانهاش باعث شد پروژه حس شود مثل یک آسایشگاه دیوانگان.
during finals week, the library felt like a nuthouse.
در طول هفته امتحانات، کتابخانه حس میشد مثل یک آسایشگاه دیوانگان.
nuthouse escape
فرار از آسایشگاه
nuthouse resident
ساکن آسایشگاه
nuthouse behavior
رفتار در آسایشگاه
nuthouse staff
پرسنل آسایشگاه
nuthouse patient
بیمار آسایشگاه
nuthouse visit
بازدید از آسایشگاه
nuthouse theory
تئوری آسایشگاه
nuthouse case
موارد آسایشگاه
nuthouse story
داستان آسایشگاه
nuthouse life
زندگی در آسایشگاه
after the meeting, i felt like i was in a nuthouse.
بعد از جلسه، احساس میکردم مثل اینکه در یک آسایشگاه دیوانگان بودم.
he joked that his family was a nuthouse.
او شوخی کرد و گفت خانوادهاش مثل یک آسایشگاه دیوانگان است.
working in that office felt like being in a nuthouse.
کار کردن در آن دفتر حس میشد مثل اینکه در یک آسایشگاه دیوانگان هستم.
sometimes i think my friends are running a nuthouse.
گاهی اوقات فکر میکنم دوستان من یک آسایشگاه دیوانگان را اداره میکنند.
the kids were so loud, it felt like a nuthouse.
بچهها آنقدر بلند صحبت میکردند که حس میشد مثل یک آسایشگاه دیوانگان است.
when the arguments started, it turned into a nuthouse.
وقتی بحثها شروع شد، تبدیل به یک آسایشگاه دیوانگان شد.
she called the party a nuthouse because of the chaos.
او به دلیل هرج و مرج، مهمانی را یک آسایشگاه دیوانگان نامید.
living with five roommates feels like a nuthouse.
زندگی با پنج هماتاقی حس میشود مثل یک آسایشگاه دیوانگان.
his wild ideas made the project feel like a nuthouse.
ایدههای وحشیانهاش باعث شد پروژه حس شود مثل یک آسایشگاه دیوانگان.
during finals week, the library felt like a nuthouse.
در طول هفته امتحانات، کتابخانه حس میشد مثل یک آسایشگاه دیوانگان.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید