pinpricks of light
نقطههای ریز نور
pinpricks of pain
نقطههای ریز درد
pinpricks of fear
نقطههای ریز ترس
pinpricks of doubt
نقطههای ریز تردید
pinpricks of joy
نقطههای ریز شادی
pinpricks of anxiety
نقطههای ریز اضطراب
pinpricks of irritation
نقطههای ریز آزار
pinpricks of discomfort
نقطههای ریز ناراحتی
pinpricks of hope
نقطههای ریز امید
pinpricks of awareness
نقطههای ریز آگاهی
she felt pinpricks of anxiety before the presentation.
او قبل از ارائه، احساس سوزش اضطراب کرد.
he noticed pinpricks of pain in his arm after the workout.
او بعد از تمرین، سوزشهای کوچکی در بازویش احساس کرد.
the child jumped at the pinpricks of static electricity.
کودک با دیدن سوزشهای کوچک ناشی از برق ساکن، از جا پرید.
she experienced pinpricks of joy when she received the news.
وقتی خبر را شنید، احساس سوزشهای کوچک شادی کرد.
he felt pinpricks of doubt about his decision.
او احساس تردیدهای کوچکی در مورد تصمیمش کرد.
the fabric had tiny pinpricks that made it uncomfortable.
پارچه دارای سوراخهای کوچک بود که آن را ناخوشایند میکرد.
she saw pinpricks of light in the dark sky.
او سوزشهای کوچکی از نور را در آسمان تار دید.
his fingers felt pinpricks from the cold.
انگشتانش به دلیل سرما، سوزشهای کوچکی داشت.
there were pinpricks of laughter among the crowd.
در میان جمعیت، خندههای کوچکی به گوش میرسید.
she could feel pinpricks of excitement as the event approached.
با نزدیک شدن به رویداد، او میتوانست احساس سوزشهای کوچک هیجان کند.
pinpricks of light
نقطههای ریز نور
pinpricks of pain
نقطههای ریز درد
pinpricks of fear
نقطههای ریز ترس
pinpricks of doubt
نقطههای ریز تردید
pinpricks of joy
نقطههای ریز شادی
pinpricks of anxiety
نقطههای ریز اضطراب
pinpricks of irritation
نقطههای ریز آزار
pinpricks of discomfort
نقطههای ریز ناراحتی
pinpricks of hope
نقطههای ریز امید
pinpricks of awareness
نقطههای ریز آگاهی
she felt pinpricks of anxiety before the presentation.
او قبل از ارائه، احساس سوزش اضطراب کرد.
he noticed pinpricks of pain in his arm after the workout.
او بعد از تمرین، سوزشهای کوچکی در بازویش احساس کرد.
the child jumped at the pinpricks of static electricity.
کودک با دیدن سوزشهای کوچک ناشی از برق ساکن، از جا پرید.
she experienced pinpricks of joy when she received the news.
وقتی خبر را شنید، احساس سوزشهای کوچک شادی کرد.
he felt pinpricks of doubt about his decision.
او احساس تردیدهای کوچکی در مورد تصمیمش کرد.
the fabric had tiny pinpricks that made it uncomfortable.
پارچه دارای سوراخهای کوچک بود که آن را ناخوشایند میکرد.
she saw pinpricks of light in the dark sky.
او سوزشهای کوچکی از نور را در آسمان تار دید.
his fingers felt pinpricks from the cold.
انگشتانش به دلیل سرما، سوزشهای کوچکی داشت.
there were pinpricks of laughter among the crowd.
در میان جمعیت، خندههای کوچکی به گوش میرسید.
she could feel pinpricks of excitement as the event approached.
با نزدیک شدن به رویداد، او میتوانست احساس سوزشهای کوچک هیجان کند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید