playfighting siblings
برادر و خواهر بازی و نبرد
playfighting kids
کودکان بازی و نبرد
playfighting friends
دوستان بازی و نبرد
playfighting dogs
سگهای بازی و نبرد
started playfighting
شروع به بازی و نبرد کردن کرد
stop playfighting
بازی و نبرد را متوقف کن
playfighting behavior
رفتار بازی و نبرد
the puppies started playfighting in the yard, tumbling over each other and yipping happily.
سگهای جوجهکشیده در بازیگویی شروع کردند، یکدیگر را روی سر خود میچرخاندند و خوشحالانه در حال گریهکردن بودند.
the siblings were playfighting on the couch until their mom told them to settle down.
برادر و خواهر در بازیگویی بودند، تا زمانی که مادرشان به آنها گفت که باید آرام شوند.
during recess, the kids were playfighting near the swings, careful not to hurt anyone.
در زمان استراحت، کودکان در نزدیکی جتها بازیگویی میکردند، با اینکه مراقب بودند که هیچکس را آسیب نرسانند.
the two friends kept playfighting in the hallway, laughing as they tried to steal each other’s hat.
دو دوست در طول راهرو بازیگویی میکردند، در حالی که با خنده سعی میکردند یکدیگری را گوشیشان را بگیرند.
we saw the kittens playfighting, pawing gently and backing off when it got too rough.
ما کیتهای جوجهکشیده را در حال بازیگویی دیدیم، با ضربات لبهای خفیف و از بین رفتن زمانی که خیلی نامناسب شد.
the actors rehearsed the scene by playfighting slowly to get the timing right.
بازیگران صحنه را با بازیگویی کند اجرا کردند تا زمان را درست بگیرند.
they ended up playfighting in the pool, splashing water and trying to dunk each other.
آنها در استخر بازیگویی شدند، آب را میپاشیدند و سعی میکردند یکدیگر را غرق کنند.
the coach warned the team to stop playfighting before practice started.
مربی به تیم گفت که قبل از تمرین بازیگویی را متوقف کنند.
my cat loves playfighting with a toy mouse, pouncing and kicking it across the room.
ماوس مصنوعی دوست دارد با بازیگویی با آن بازی کند، با پریدن و گلوله زدن آن در سراسر اتاق.
we heard the boys playfighting upstairs, then a thud and a burst of laughter.
ما پسرها را در حال بازیگویی در بالای سر خود شنیدیم، سپس یک ضربه و یک انفجار خنده.
the cousins were playfighting at the picnic, nudging shoulders and pretending to be wrestlers.
همسران در جشن غذا دادن در حال بازیگویی بودند، در حالی که شانههایشان را به هم فشار میدادند و به عنوان رقابتکنندگان بازی میکردند.
the dogs were playfighting at the park, chasing in circles and swapping playful nips.
سگها در پارک در حال بازیگویی بودند، در حال دویدن به دور دایره و جایگزینی برشهای بازیگویی.
playfighting siblings
برادر و خواهر بازی و نبرد
playfighting kids
کودکان بازی و نبرد
playfighting friends
دوستان بازی و نبرد
playfighting dogs
سگهای بازی و نبرد
started playfighting
شروع به بازی و نبرد کردن کرد
stop playfighting
بازی و نبرد را متوقف کن
playfighting behavior
رفتار بازی و نبرد
the puppies started playfighting in the yard, tumbling over each other and yipping happily.
سگهای جوجهکشیده در بازیگویی شروع کردند، یکدیگر را روی سر خود میچرخاندند و خوشحالانه در حال گریهکردن بودند.
the siblings were playfighting on the couch until their mom told them to settle down.
برادر و خواهر در بازیگویی بودند، تا زمانی که مادرشان به آنها گفت که باید آرام شوند.
during recess, the kids were playfighting near the swings, careful not to hurt anyone.
در زمان استراحت، کودکان در نزدیکی جتها بازیگویی میکردند، با اینکه مراقب بودند که هیچکس را آسیب نرسانند.
the two friends kept playfighting in the hallway, laughing as they tried to steal each other’s hat.
دو دوست در طول راهرو بازیگویی میکردند، در حالی که با خنده سعی میکردند یکدیگری را گوشیشان را بگیرند.
we saw the kittens playfighting, pawing gently and backing off when it got too rough.
ما کیتهای جوجهکشیده را در حال بازیگویی دیدیم، با ضربات لبهای خفیف و از بین رفتن زمانی که خیلی نامناسب شد.
the actors rehearsed the scene by playfighting slowly to get the timing right.
بازیگران صحنه را با بازیگویی کند اجرا کردند تا زمان را درست بگیرند.
they ended up playfighting in the pool, splashing water and trying to dunk each other.
آنها در استخر بازیگویی شدند، آب را میپاشیدند و سعی میکردند یکدیگر را غرق کنند.
the coach warned the team to stop playfighting before practice started.
مربی به تیم گفت که قبل از تمرین بازیگویی را متوقف کنند.
my cat loves playfighting with a toy mouse, pouncing and kicking it across the room.
ماوس مصنوعی دوست دارد با بازیگویی با آن بازی کند، با پریدن و گلوله زدن آن در سراسر اتاق.
we heard the boys playfighting upstairs, then a thud and a burst of laughter.
ما پسرها را در حال بازیگویی در بالای سر خود شنیدیم، سپس یک ضربه و یک انفجار خنده.
the cousins were playfighting at the picnic, nudging shoulders and pretending to be wrestlers.
همسران در جشن غذا دادن در حال بازیگویی بودند، در حالی که شانههایشان را به هم فشار میدادند و به عنوان رقابتکنندگان بازی میکردند.
the dogs were playfighting at the park, chasing in circles and swapping playful nips.
سگها در پارک در حال بازیگویی بودند، در حال دویدن به دور دایره و جایگزینی برشهای بازیگویی.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید