I glanced at him questioningly.
من نگاه پرسشگرانه به او کردم.
She raised her eyebrows questioningly.
او با تعجب ابروهایش را بالا انداخت.
He looked at her questioningly, waiting for an answer.
او با نگاه پرسشگرانه به او خیره شد و منتظر پاسخ ماند.
The detective glanced around the room questioningly.
مامور پلیس نگاه پرسشگرانه به اطراف اتاق کرد.
She tilted her head questioningly, unsure of what to do next.
او سرش را با تردید به یک طرف خم کرد و نمی دانست چه کار باید بکند.
He asked the question questioningly, hoping for a clear response.
او سوال را با تردید پرسید و امیدوار بود که پاسخی واضح دریافت کند.
The student looked at the difficult math problem questioningly.
دانشجو با تردید به مسئله ریاضی دشوار نگاه کرد.
The cat meowed questioningly, as if asking for food.
گربه با نگاه پرسشگرانه میانداد، گویی که درخواست غذا میکند.
She nodded questioningly, indicating she didn't understand.
او با سر به نشانه عدم درک سر تکان داد.
He shrugged his shoulders questioningly, unsure of what to say.
او با تردید شانههایش را بالا انداخت و نمیدانست چه بگوید.
The old man squinted questioningly at the unfamiliar object.
مرد پیر با تردید به جسم ناآشنا نگاه کرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید