ringleader

[ایالات متحده]/'rɪŋliːdə/
[بریتانیا]/'rɪŋlidɚ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. رهبر یک باند یا گروه جنایی، مغز متفکر.

جملات نمونه

the four ringleaders were sentenced to the gibbet.

چهار رهبر باند به دار آویخته شدند.

The ringleader of the gang had one hand loose but the other was tied to another robber's.

رهبر باند یک دست آزاد داشت اما دست دیگرش به دستان یک سارق دیگر بسته بود.

The ringleader of the gang was arrested.

رهبر باند دستگیر شد.

The ringleader orchestrated the entire operation.

رهبر باند کل عملیات را سازماندهی کرد.

The police are searching for the ringleader of the criminal organization.

پلیس به دنبال رهبر سازمان جنایی است.

The ringleader incited the others to commit the crime.

رهبر باند دیگران را به انجام جرم تحریک کرد.

The ringleader was known for his charisma and influence.

رهبر باند به خاطر کاریزماتیک و تأثیرگذاری‌اش شناخته می‌شد.

The authorities are determined to capture the ringleader and bring him to justice.

مقامات مصمم به دستگیری رهبر باند و تحویل او به عدالت هستند.

The ringleader was sentenced to life in prison for his role in the conspiracy.

رهبر باند به دلیل نقش خود در توطئه به حبس ابد محکوم شد.

The ringleader tried to evade capture by changing his appearance.

رهبر باند با تغییر چهره سعی کرد از دستگیری فرار کند.

The ringleader's followers remained loyal to him despite his arrest.

طرفداران رهبر باند با وجود دستگیری او به او وفادار ماندند.

The ringleader's downfall came when one of his accomplices turned informant.

سقوط رهبر باند زمانی اتفاق افتاد که یکی از همدستانش به عنوان شاهد عینی خبرچینی کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید