rootlessness

[ایالات متحده]/ˈruːt.ləs.nəs/
[بریتانیا]/ˈruːt.ləs.nəs/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. حالت بدون ریشه یا حس تعلق

عبارات و ترکیب‌ها

cultural rootlessness

بی‌ریشه‌ی فرهنگی

existential rootlessness

بی‌ریشه‌ی وجودی

social rootlessness

بی‌ریشه‌ی اجتماعی

emotional rootlessness

بی‌ریشه‌ی عاطفی

spiritual rootlessness

بی‌ریشه‌ی معنوی

geographical rootlessness

بی‌ریشه‌ی جغرافیایی

personal rootlessness

بی‌ریشه‌ی شخصی

rootlessness crisis

بحران بی‌ریشه‌ای

rootlessness identity

هویت بی‌ریشه‌ای

rootlessness experience

تجربه بی‌ریشه‌ای

جملات نمونه

her rootlessness made it difficult for her to form lasting relationships.

بی‌ریشه‌گی او باعث می‌شد برقراری ارتباطات پایدار برایش دشوار باشد.

the novel explores themes of rootlessness and identity.

این رمان به بررسی موضوعاتی مانند بی‌ریشه‌گی و هویت می‌پردازد.

rootlessness can lead to feelings of isolation and despair.

بی‌ریشه‌گی می‌تواند منجر به احساس انزوا و ناامیدی شود.

many immigrants experience a sense of rootlessness in a new country.

بسیاری از مهاجران در یک کشور جدید، احساس بی‌ریشه‌گی می‌کنند.

his rootlessness was evident in his frequent job changes.

بی‌ریشه‌گی او در تغییرات مکرر شغلی‌اش آشکار بود.

she wrote about her rootlessness in her memoir.

او در خاطراتش درباره بی‌ریشه‌گی خود نوشت.

rootlessness often affects one's mental health.

بی‌ریشه‌گی اغلب بر سلامت روان افراد تأثیر می‌گذارد.

he felt a deep sense of rootlessness after moving to the city.

او پس از نقل مکان به شهر، احساس عمیقی از بی‌ریشه‌گی کرد.

rootlessness can inspire creativity in some artists.

بی‌ریشه‌گی می‌تواند الهام‌بخش خلاقیت در برخی از هنرمندان باشد.

they discussed the implications of rootlessness in modern society.

آنها پیامدهای بی‌ریشه‌گی در جامعه مدرن را مورد بحث قرار دادند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید