sooky

[ایالات متحده]/ˈsuːki/
[بریتانیا]/ˈsuːki/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. لطیف؛ ملایم؛ نرم؛ عاطفی؛ عواطفی؛ غلط؛ سخیط
شکل‌های واژه
جمعsookies

عبارات و ترکیب‌ها

being sooky

خیلی خوش‌خو

so sooky

خیلی خوش‌خو

sooky baby

نوزاد خوش‌خو

don't be sooky

خوش‌خو نباش

acting sooky

خوش‌خو رفتار کردن

a bit sooky

کمی خوش‌خو

stop being sooky

خوش‌خو نباش

feeling sooky

احساس خوش‌خویی

got sooky

خوش‌خو شده‌ام

big sooky

خوش‌خو بزرگ

جملات نمونه

don't be so sooky just because you lost the game.

چرا به دلیل باختن بازی خیلی خوشحال نباشی.

the baby was sooky and tired after missing his nap.

نوزاد پس از از دست دادن خواب خود خوشحال و خسته بود.

he gets a bit sooky when he's had too much to drink.

وقتی خیلی نوشیدنی می‌خورد، او کمی خوشحال می‌شود.

stop being so sooky and finish your vegetables.

دیگر خوشحال نباش و سبزیجات خود را تمام کن.

she felt sooky and just wanted to stay in bed all day.

او خوشحال بود و فقط می‌خواست تمام روز در تخت خواب بماند.

the cold wind made the puppy whine and feel sooky.

باد سرد باعث شد سگ جوان فریاد بزند و خوشحال شود.

he's acting sooky because his team lost the match.

او خوشحال رفتار می‌کند چون تیم او بازی را باخت.

there's no need to get sooky over a little criticism.

نیازی به خوشحال شدن به دلیل انتقاد کوچکی نیست.

the toddler was sooky and clung to his mother's leg.

کودک چچوله خوشحال بود و به پا مادرش چسبید.

you're being a sooky baby about the rain.

تو درباره باران مثل یک کودک خوشحال رفتار می‌کنی.

she was feeling sooky and needed a big hug.

او خوشحال بود و نیاز به یک آغوش بزرگ داشت.

don't get sooky with me, i was just joking.

با من خوشحال نشو، من فقط در حال جوک کردن بودم.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید