taskmaster

[ایالات متحده]/ˈtɑːskˌmɑːstə/
[بریتانیا]/ˈtæskˌmæs.tɚ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. شخصی که کار سخت یا سنگین را تحمیل می‌کند؛ سرپرست یا ناظر در یک محل کار

عبارات و ترکیب‌ها

strict taskmaster

مدیر وظیفه سختگیر

demanding taskmaster

مدیر وظیفه طلبکار

fair taskmaster

مدیر وظیفه منصف

relentless taskmaster

مدیر وظیفه بی‌وقفه

effective taskmaster

مدیر وظیفه موثر

tough taskmaster

مدیر وظیفه سخت

benevolent taskmaster

مدیر وظیفه خیرخواه

ideal taskmaster

مدیر وظیفه ایده آل

cruel taskmaster

مدیر وظیفه بی‌رحم

motivating taskmaster

مدیر وظیفه انگیزه‌بخش

جملات نمونه

the taskmaster pushed the team to meet the deadline.

مدیر وظیفه‌گرا تیم را تحت فشار قرار داد تا مهلت مقرر را رعایت کنند.

being a taskmaster can sometimes lead to burnout.

گاهی اوقات مدیر وظیفه‌گرا بودن می‌تواند منجر به فرسودگی شود.

the taskmaster set high expectations for all employees.

مدیر وظیفه‌گرا انتظارات بالایی را از همه کارمندان داشت.

she was known as a tough taskmaster in the office.

او در دفتر به عنوان یک مدیر وظیفه‌گرا سخت‌گیر شناخته می‌شد.

his reputation as a taskmaster made everyone nervous.

شهرت او به عنوان یک مدیر وظیفه‌گرا باعث عصبی شدن همه می‌شد.

the taskmaster required daily progress reports.

مدیر وظیفه‌گرا گزارش‌های پیشرفت روزانه را الزامی می‌دانست.

many people thrive under a taskmaster's guidance.

بسیاری از مردم تحت رهنمایی یک مدیر وظیفه‌گرا رشد می‌کنند.

as a taskmaster, he believed in pushing limits.

به عنوان یک مدیر وظیفه‌گرا، او به فراتر رفتن از محدودیت‌ها اعتقاد داشت.

the taskmaster's methods were often criticized.

روش‌های مدیر وظیفه‌گرا اغلب مورد انتقاد قرار می‌گرفت.

she learned to balance being a taskmaster and a mentor.

او یاد گرفت که چگونه نقش یک مدیر وظیفه‌گرا و یک مربی را متعادل کند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید