things

[ایالات متحده]/[θɪŋz]/
[بریتانیا]/[θɪŋz]/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

v. با برخورد یا مدیریت کردن
n. اقلام، اشیاء یا دارایی‌ها؛ رویدادها یا امور؛ شرایط

عبارات و ترکیب‌ها

things happen

چیزها اتفاق می افتند

bad things

چیزهای بد

such things

چنین چیزهایی

new things

چیزهای جدید

important things

چیزهای مهم

little things

چیزهای کوچک

things change

چیزها تغییر می‌کنند

do things

چیزها را انجام بده

those things

آن چیزها

things went

چیزها پیش رفت

جملات نمونه

we need to sort out these things before we leave.

ما باید این مسائل را قبل از رفتن مرتب کنیم.

he has a lot of important things to consider.

او باید مسائل مهم زیادی را در نظر بگیرد.

the most important thing is to stay calm.

مهم‌ترین چیز این است که آرام بمانید.

i've got a few things to do this afternoon.

من کارهای کمی برای انجام دادن در این بعد از ظهر دارم.

all things considered, it was a good trip.

با توجه به همه چیز، یک سفر خوب بود.

she's good at remembering little things.

او در به خاطر سپردن مسائل کوچک خوب است.

he's always complaining about trivial things.

او همیشه در مورد مسائل جزئی شکایت می‌کند.

there are many things i want to change.

چیزهای زیادی وجود دارد که می‌خواهم تغییر دهم.

don't worry about those things right now.

نگران آن مسائل در حال حاضر نباشید.

it's a matter of personal things.

این به مسائل شخصی مربوط می‌شود.

i'm looking for some new things to try.

من به دنبال چیزهای جدیدی برای امتحان کردن هستم.

he packed all the necessary things.

او همه چیزهای ضروری را بسته‌بندی کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید