tumefied tissue
بافت متورم
tumefied area
منطقه متورم
tumefied glands
غدد متورم
tumefied mass
توده متورم
tumefied skin
پوست متورم
tumefied lymph
لمفا متورم
tumefied joint
مفصل متورم
tumefied region
منطقه متورم
tumefied abdomen
شکم متورم
tumefied extremities
اندامهای متورم
the doctor examined the tumefied area on his leg.
پزشک ناحیه متورم شده روی پای او را معاینه کرد.
after the injury, her ankle became tumefied and painful.
پس از آسیب، مچ پایش متورم و دردناک شد.
the tumefied tissue indicated a possible infection.
بافت متورم نشان دهنده احتمال عفونت بود.
he noticed a tumefied spot on his arm.
او یک ناحیه متورم شده روی بازویش متوجه شد.
the vet said the tumefied gland needed to be treated.
دامپزشک گفت غده متورم نیاز به درمان دارد.
she applied ice to reduce the tumefied area.
او یخ را برای کاهش ناحیه متورم شده استفاده کرد.
the tumefied joint made it difficult to move.
مفصل متورم باعث مشکل در حرکت شد.
doctors often assess tumefied regions for diagnosis.
پزشکان اغلب مناطق متورم را برای تشخیص ارزیابی می کنند.
he was concerned about the tumefied area on his neck.
او نگران ناحیه متورم شده روی گردنش بود.
medication helped reduce the tumefied condition.
دارو به کاهش وضعیت متورم کمک کرد.
tumefied tissue
بافت متورم
tumefied area
منطقه متورم
tumefied glands
غدد متورم
tumefied mass
توده متورم
tumefied skin
پوست متورم
tumefied lymph
لمفا متورم
tumefied joint
مفصل متورم
tumefied region
منطقه متورم
tumefied abdomen
شکم متورم
tumefied extremities
اندامهای متورم
the doctor examined the tumefied area on his leg.
پزشک ناحیه متورم شده روی پای او را معاینه کرد.
after the injury, her ankle became tumefied and painful.
پس از آسیب، مچ پایش متورم و دردناک شد.
the tumefied tissue indicated a possible infection.
بافت متورم نشان دهنده احتمال عفونت بود.
he noticed a tumefied spot on his arm.
او یک ناحیه متورم شده روی بازویش متوجه شد.
the vet said the tumefied gland needed to be treated.
دامپزشک گفت غده متورم نیاز به درمان دارد.
she applied ice to reduce the tumefied area.
او یخ را برای کاهش ناحیه متورم شده استفاده کرد.
the tumefied joint made it difficult to move.
مفصل متورم باعث مشکل در حرکت شد.
doctors often assess tumefied regions for diagnosis.
پزشکان اغلب مناطق متورم را برای تشخیص ارزیابی می کنند.
he was concerned about the tumefied area on his neck.
او نگران ناحیه متورم شده روی گردنش بود.
medication helped reduce the tumefied condition.
دارو به کاهش وضعیت متورم کمک کرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید