unarticulated

[ایالات متحده]/ʌnɑːˈtɪkjʊleɪtɪd/
[بریتانیا]/ʌnɑːrˈtɪkjʊleɪtɪd/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. قادر به بیان خود به وضوح نیست؛ در گفتار نامشخص؛ متصل نیست؛ به هم نمی‌خورد

عبارات و ترکیب‌ها

unarticulated thought

نگفته‌ها

unarticulated feelings

احساسات بیان‌نشده

unarticulated ideas

ایده‌های بیان‌نشده

unarticulated concerns

نگرانی‌های بیان‌نشده

unarticulated needs

نیازهای بیان‌نشده

unarticulated beliefs

باورهای بیان‌نشده

unarticulated desires

خواسته‌های بیان‌نشده

unarticulated pain

درد بیان‌نشده

unarticulated worries

نگرانی‌های بیان‌نشده

unarticulated questions

سوالات بیان‌نشده

جملات نمونه

his feelings remained unarticulated for a long time.

احساسات او برای مدت طولانی بیان نشده باقی ماند.

the unarticulated concerns of the community were finally addressed.

نگرانی‌های بیان‌نشده جامعه سرانجام رسیدگی شد.

she had unarticulated thoughts about the project.

او افکار بیان‌نشده‌ای در مورد پروژه داشت.

his unarticulated dreams haunted him at night.

رویاهای بیان‌نشده او شب‌ها او را آزار می‌داد.

there are many unarticulated issues in the workplace.

مشکلات بیان‌نشده زیادی در محل کار وجود دارد.

the unarticulated fears of the team affected their performance.

ترس‌های بیان‌نشده تیم بر عملکرد آنها تأثیر گذاشت.

he struggled with unarticulated emotions after the loss.

او پس از دست دادن با احساسات بیان‌نشده دست و پنجه نرم کرد.

her unarticulated opinions often led to misunderstandings.

دیدگاه‌های بیان‌نشده او اغلب منجر به سوء تفاهم می‌شد.

the artist's unarticulated vision was evident in his work.

چشم‌انداز بیان‌نشده هنرمند در آثار او آشکار بود.

there is an unarticulated tension in the room.

در اتاق تنشی بیان‌نشده وجود دارد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید