She remained unemotional throughout the meeting.
او در طول جلسه بدون هیچ گونه احساسی باقی ماند.
His unemotional response surprised everyone.
واکنش سرد و بیاحساس او همه را شگفتزده کرد.
The detective's unemotional demeanor helped him solve the case.
حالت بیاحساسی کارآگاه به او کمک کرد تا پرونده را حل کند.
She delivered the news in an unemotional tone.
او این خبر را با لحنی بیاحساس اعلام کرد.
He made an unemotional decision based on logic.
او با توجه به منطق، تصمیمی بدون احساس گرفت.
Despite the circumstances, she remained unemotional.
با وجود شرایط، او بدون هیچ گونه احساسی باقی ماند.
His unemotional behavior sometimes comes off as uncaring.
رفتار بیاحساسی او گاهی اوقات به عنوان بیتفاوتی جلوه میکند.
The therapist encouraged her to express her unemotional side.
درمانگر از او خواست تا جانب بیاحساسی خود را نشان دهد.
She is known for her unemotional approach to problem-solving.
او به خاطر رویکرد بیاحساسی خود در حل مسئله شناخته شده است.
He tends to appear unemotional even in stressful situations.
او معمولاً حتی در شرایط استرسزا نیز بیاحساس به نظر میرسد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید