unfoundedly critical
به شدت انتقادی به طور غیرموجه
unfoundedly accused
به طور غیرموجه متهم شده
unfoundedly optimistic
به طور غیرموجه خوش بین
unfoundedly fearful
به طور غیرموجه ترسیده
unfoundedly negative
به طور غیرموجه منفی
unfoundedly harsh
به طور غیرموجه تند
unfoundedly biased
به طور غیرموجه مغرضانه
unfoundedly suspicious
به طور غیرموجه مشکوک
unfoundedly defensive
به طور غیرموجه تدافعی
unfoundedly jealous
به طور غیرموجه حسود
he unfoundedly accused her of stealing.
او به طور بیدلیل او را به سرقت متهم کرد.
the rumors about his incompetence were unfoundedly spread.
شایعات مربوط به ناتوانی او به طور بیدلیل پخش شد.
she unfoundedly claimed to be an expert in the field.
او به طور بیدلیل ادعا کرد که در این زمینه متخصص است.
they unfoundedly doubted his intentions.
آنها به طور بیدلیل در مورد نیات او شک داشتند.
the criticism he faced was unfoundedly harsh.
انتقاداتی که با آنها روبرو شد به طور بیدلیل تند بود.
unfoundedly, she believed he was lying.
به طور بیدلیل، او معتقد بود که او دروغ میگوید.
his fears were unfoundedly exaggerated.
ترسهای او به طور بیدلیل اغراقآمیز بود.
they unfoundedly insisted that the project would fail.
آنها به طور بیدلیل اصرار داشتند که پروژه شکست خواهد خورد.
she unfoundedly feared that she would be rejected.
او به طور بیدلیل از اینکه رد شود میترسید.
the allegations against him were unfoundedly serious.
اتهامات علیه او به طور بیدلیل جدی بود.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید