accuse groundlessly
اتهام زدن بی اساس
criticize groundlessly
انتقاد بی اساس
dismiss groundlessly
رد کردن بی اساس
blame groundlessly
مقصر دانستن بی اساس
suspect groundlessly
مشکوک بودن بی اساس
fear groundlessly
ترسیدن بی اساس
accuse him groundlessly
او را بی اساس متهم کردن
claim groundlessly
ادعا کردن بی اساس
argue groundlessly
بحث کردن بی اساس
report groundlessly
گزارش دادن بی اساس
he was groundlessly accused of theft.
او به طور غیرمنصفانه به سرقت متهم شد.
they dismissed her complaints groundlessly.
آنها به طور غیرمنصفانه از شکایات او صرف نظر کردند.
groundlessly, he claimed to be an expert.
به طور غیرمنصفانه، او ادعا کرد که یک متخصص است.
she felt groundlessly criticized by her peers.
او احساس کرد که به طور غیرمنصفانه توسط همسالانش مورد انتقاد قرار گرفته است.
groundlessly, the rumor spread quickly.
به طور غیرمنصفانه، شایعه به سرعت پخش شد.
he was groundlessly blamed for the mistake.
او به طور غیرمنصفانه به خاطر اشتباه مقصر شناخته شد.
the decision was made groundlessly and without evidence.
تصمیم به طور غیرمنصفانه و بدون مدرک اتخاذ شد.
groundlessly doubting her abilities affected her confidence.
شک کردن غیرمنصفانه به توانایی هایش، اعتماد به نفس او را تحت تأثیر قرار داد.
they groundlessly accused him of lying.
آنها به طور غیرمنصفانه او را به دروغگویی متهم کردند.
groundlessly, he feared that he would fail.
به طور غیرمنصفانه، او از شکست خود می ترسید.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید