unlive life
زندگی نکردن
unlive dreams
زندگی نکردن رویاها
unlive past
زندگی نکردن گذشته
unlive moments
زندگی نکردن لحظهها
unlive memories
زندگی نکردن خاطرات
unlive truth
زندگی نکردن حقیقت
unlive feelings
زندگی نکردن احساسات
unlive choices
زندگی نکردن انتخابها
unlive future
زندگی نکردن آینده
unlive existence
زندگی نکردن وجود
he felt that the memories of his childhood were unliveable.
او احساس میکرد خاطرات دوران کودکیاش غیرقابل تحمل هستند.
after the tragedy, she found it hard to unlive the pain.
پس از تراژدی، برایش سخت بود که درد را فراموش کند.
some moments in life are better left unlive.
برخی از لحظات زندگی بهتر است فراموش شوند.
he wished he could unlive that embarrassing incident.
او آرزو میکرد بتواند آن اتفاق خجولکنندهای را فراموش کند.
it’s difficult to unlive the mistakes we make.
فراموش کردن اشتباهاتی که مرتکب میشویم، دشوار است.
she wanted to unlive the moments of regret.
او میخواست لحظات پشیمانی را فراموش کند.
we cannot unlive the choices that shape our lives.
ما نمیتوانیم انتخابهایی را که زندگی ما را شکل میدهند، فراموش کنیم.
sometimes, it feels like we wish to unlive our past.
گاهی اوقات، احساس میکنیم میخواهیم گذشته خود را فراموش کنیم.
to move forward, we must learn to unlive our fears.
برای پیشرفت، باید یاد بگیریم ترسهای خود را فراموش کنیم.
he often thought about how to unlive his regrets.
او اغلب به این فکر میکرد که چگونه پشیمانیهای خود را فراموش کند.
unlive life
زندگی نکردن
unlive dreams
زندگی نکردن رویاها
unlive past
زندگی نکردن گذشته
unlive moments
زندگی نکردن لحظهها
unlive memories
زندگی نکردن خاطرات
unlive truth
زندگی نکردن حقیقت
unlive feelings
زندگی نکردن احساسات
unlive choices
زندگی نکردن انتخابها
unlive future
زندگی نکردن آینده
unlive existence
زندگی نکردن وجود
he felt that the memories of his childhood were unliveable.
او احساس میکرد خاطرات دوران کودکیاش غیرقابل تحمل هستند.
after the tragedy, she found it hard to unlive the pain.
پس از تراژدی، برایش سخت بود که درد را فراموش کند.
some moments in life are better left unlive.
برخی از لحظات زندگی بهتر است فراموش شوند.
he wished he could unlive that embarrassing incident.
او آرزو میکرد بتواند آن اتفاق خجولکنندهای را فراموش کند.
it’s difficult to unlive the mistakes we make.
فراموش کردن اشتباهاتی که مرتکب میشویم، دشوار است.
she wanted to unlive the moments of regret.
او میخواست لحظات پشیمانی را فراموش کند.
we cannot unlive the choices that shape our lives.
ما نمیتوانیم انتخابهایی را که زندگی ما را شکل میدهند، فراموش کنیم.
sometimes, it feels like we wish to unlive our past.
گاهی اوقات، احساس میکنیم میخواهیم گذشته خود را فراموش کنیم.
to move forward, we must learn to unlive our fears.
برای پیشرفت، باید یاد بگیریم ترسهای خود را فراموش کنیم.
he often thought about how to unlive his regrets.
او اغلب به این فکر میکرد که چگونه پشیمانیهای خود را فراموش کند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید