unspeakable horror
ترسناک غیرقابل بیان
unspeakable joy
شادی غیرقابل بیان
unspeakable truth
حقیقت غیرقابل بیان
unspeakable pain
درد غیرقابل بیان
unspeakable loss
از دست دادن غیرقابل بیان
unspeakable evil
شرارت غیرقابل بیان
unspeakable act
عمل غیرقابل بیان
unspeakable thoughts
افکار غیرقابل بیان
unspeakable joyfulness
شادی غیرقابل بیان
unspeakable sadness
غم غیرقابل بیان
some feelings are too deep to unspeak.
بعضی احساسات آنقدر عمیق هستند که قابل بیان نیستند.
he tried to unspeak the truth behind his actions.
او سعی کرد حقیقت پشت اقدامات خود را بیان نکند.
there are moments that words can unspeak.
لحظاتی وجود دارد که کلمات نمی توانند بیان کنند.
she felt an unspeak joy when she saw her family.
وقتی خانوادهاش را دید، شادی وصف ناپذیری احساس کرد.
some experiences are simply unspeak.
برخی از تجربیات به سادگی غیرقابل بیان هستند.
the pain was too great to unspeak.
درد آنقدر زیاد بود که قابل بیان نبود.
they shared an unspeak bond that united them.
آنها پیوندی غیرقابل بیان داشتند که آنها را متحد کرد.
he had an unspeak admiration for her talent.
او تحسین وصف ناپذیری نسبت به استعداد او داشت.
in moments of silence, emotions can unspeak.
در لحظات سکوت، احساسات می توانند غیرقابل بیان باشند.
she felt an unspeak relief after the exam.
او بعد از امتحان، آرامش وصف ناپذیری احساس کرد.
unspeakable horror
ترسناک غیرقابل بیان
unspeakable joy
شادی غیرقابل بیان
unspeakable truth
حقیقت غیرقابل بیان
unspeakable pain
درد غیرقابل بیان
unspeakable loss
از دست دادن غیرقابل بیان
unspeakable evil
شرارت غیرقابل بیان
unspeakable act
عمل غیرقابل بیان
unspeakable thoughts
افکار غیرقابل بیان
unspeakable joyfulness
شادی غیرقابل بیان
unspeakable sadness
غم غیرقابل بیان
some feelings are too deep to unspeak.
بعضی احساسات آنقدر عمیق هستند که قابل بیان نیستند.
he tried to unspeak the truth behind his actions.
او سعی کرد حقیقت پشت اقدامات خود را بیان نکند.
there are moments that words can unspeak.
لحظاتی وجود دارد که کلمات نمی توانند بیان کنند.
she felt an unspeak joy when she saw her family.
وقتی خانوادهاش را دید، شادی وصف ناپذیری احساس کرد.
some experiences are simply unspeak.
برخی از تجربیات به سادگی غیرقابل بیان هستند.
the pain was too great to unspeak.
درد آنقدر زیاد بود که قابل بیان نبود.
they shared an unspeak bond that united them.
آنها پیوندی غیرقابل بیان داشتند که آنها را متحد کرد.
he had an unspeak admiration for her talent.
او تحسین وصف ناپذیری نسبت به استعداد او داشت.
in moments of silence, emotions can unspeak.
در لحظات سکوت، احساسات می توانند غیرقابل بیان باشند.
she felt an unspeak relief after the exam.
او بعد از امتحان، آرامش وصف ناپذیری احساس کرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید