habituated

[ایالات متحده]/həˈbɪtʃueɪtɪd/
[بریتانیا]/həˈbɪtʃuˌeɪtɪd/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

v. به یک وضعیت عادت داده شده

عبارات و ترکیب‌ها

habituated behavior

رفتار مستقر

habituated response

پاسخ مستقر

habituated patterns

الگوهای مستقر

habituated to change

مستقر در برابر تغییر

habituated lifestyle

سبک زندگی مستقر

habituated mind

ذهن مستقر

habituated skills

مهارت‌های مستقر

habituated environment

محیط مستقر

habituated routine

روال مستقر

habituated attitudes

نگرش‌های مستقر

جملات نمونه

she has habituated herself to waking up early.

او خود را به بیدار شدن زود عادت داده است.

after years of living in the city, he became habituated to the noise.

پس از سال‌ها زندگی در شهر، او به سر و صدا عادت کرد.

animals can become habituated to human presence.

حیوانات می‌توانند به حضور انسان‌ها عادت کنند.

he was habituated to working long hours.

او به کار کردن ساعات طولانی عادت کرده بود.

they are habituated to the cold weather in winter.

آنها به هوای سرد در زمستان عادت کرده اند.

once you are habituated to the routine, it becomes easier.

وقتی به روتین عادت کردید، آسان تر می شود.

she quickly habituated to the new environment.

او به سرعت به محیط جدید عادت کرد.

people can become habituated to certain tastes over time.

افراد ممکن است در طول زمان به طعم های خاصی عادت کنند.

he has habituated himself to a strict diet.

او خود را به یک رژیم غذایی سخت عادت داده است.

children can be habituated to reading from a young age.

می توان کودکان را از سنین پایین به خواندن عادت داد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید