be repugnant to dishonesty
مخالف صداقت بودن
He is repugnant to me.
او برای من ناخوشایند است.
a by-law must not be repugnant to the general law of the country.
یک قانون فرعی نباید مغایر با قانون کلی کشور باشد.
The idea of accepting a bribe is repugnant to me.
ایده پذیرش رشوه برای من نفرت انگیز است.
the thought of going back into the fog was repugnant to him.
فکر بازگشتن به درون مه برای او ناخوشایند بود.
All food was repugnant to me during my illness.
در طول بیماریام، خوردن غذا برای من ناخوشایند بود.
be repugnant to dishonesty
مخالف صداقت بودن
He is repugnant to me.
او برای من ناخوشایند است.
a by-law must not be repugnant to the general law of the country.
یک قانون فرعی نباید مغایر با قانون کلی کشور باشد.
The idea of accepting a bribe is repugnant to me.
ایده پذیرش رشوه برای من نفرت انگیز است.
the thought of going back into the fog was repugnant to him.
فکر بازگشتن به درون مه برای او ناخوشایند بود.
All food was repugnant to me during my illness.
در طول بیماریام، خوردن غذا برای من ناخوشایند بود.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید