self-conscious smile
لبخند خودآگاهانه
be self-conscious
خودآگاه بودن
self-conscious about
خودآگاه در مورد
becoming self-conscious
تبدیق به خودآگاهی
self-consciously adjusted
به طور خودآگاه تنظیم کرد
self-conscious behavior
رفتار خودآگاهانه
felt self-conscious
احساس خودآگاهی کرد
self-conscious glance
نگاه خودآگاهانه
self-conscious moment
لحظه خودآگاهی
was self-conscious
خودآگاه بود
she felt self-conscious about her appearance at the party.
او در مورد ظاهرش در مهمانی احساس ناامنی میکرد.
he became self-conscious after receiving negative feedback on his presentation.
او پس از دریافت بازخورد منفی در مورد ارائه خود احساس ناامنی کرد.
the student was self-conscious about asking questions in class.
دانشجو در مورد پرسیدن سؤال در کلاس احساس ناامنی میکرد.
i was self-conscious about my dancing skills in front of everyone.
من در مورد مهارتهای رقصم در مقابل همه احساس ناامنی میکردم.
don't be self-conscious; just be yourself and have fun.
ناامن نباشید؛ فقط خودتان باشید و خوش بگذرانید.
he tried to appear confident, but he was self-conscious deep down.
او سعی کرد اعتماد به نفس نشان دهد، اما در اعماق وجودش احساس ناامنی میکرد.
she's naturally self-conscious about public speaking.
او به طور طبیعی در مورد سخنرانی در جمع احساس ناامنی میکند.
the new employee felt self-conscious joining the team meeting.
کارمند جدید هنگام پیوستن به جلسه تیم احساس ناامنی میکرد.
being self-conscious can hold you back from trying new things.
احساس ناامنی میتواند شما را از امتحان کردن چیزهای جدید باز دارد.
he was self-conscious about his height compared to the others.
او در مورد قدش در مقایسه با دیگران احساس ناامنی میکرد.
she gave a self-conscious smile, unsure of how to proceed.
او لبخند ناامیدهای زد، مطمئن نبود که چگونه ادامه دهد.
self-conscious smile
لبخند خودآگاهانه
be self-conscious
خودآگاه بودن
self-conscious about
خودآگاه در مورد
becoming self-conscious
تبدیق به خودآگاهی
self-consciously adjusted
به طور خودآگاه تنظیم کرد
self-conscious behavior
رفتار خودآگاهانه
felt self-conscious
احساس خودآگاهی کرد
self-conscious glance
نگاه خودآگاهانه
self-conscious moment
لحظه خودآگاهی
was self-conscious
خودآگاه بود
she felt self-conscious about her appearance at the party.
او در مورد ظاهرش در مهمانی احساس ناامنی میکرد.
he became self-conscious after receiving negative feedback on his presentation.
او پس از دریافت بازخورد منفی در مورد ارائه خود احساس ناامنی کرد.
the student was self-conscious about asking questions in class.
دانشجو در مورد پرسیدن سؤال در کلاس احساس ناامنی میکرد.
i was self-conscious about my dancing skills in front of everyone.
من در مورد مهارتهای رقصم در مقابل همه احساس ناامنی میکردم.
don't be self-conscious; just be yourself and have fun.
ناامن نباشید؛ فقط خودتان باشید و خوش بگذرانید.
he tried to appear confident, but he was self-conscious deep down.
او سعی کرد اعتماد به نفس نشان دهد، اما در اعماق وجودش احساس ناامنی میکرد.
she's naturally self-conscious about public speaking.
او به طور طبیعی در مورد سخنرانی در جمع احساس ناامنی میکند.
the new employee felt self-conscious joining the team meeting.
کارمند جدید هنگام پیوستن به جلسه تیم احساس ناامنی میکرد.
being self-conscious can hold you back from trying new things.
احساس ناامنی میتواند شما را از امتحان کردن چیزهای جدید باز دارد.
he was self-conscious about his height compared to the others.
او در مورد قدش در مقایسه با دیگران احساس ناامنی میکرد.
she gave a self-conscious smile, unsure of how to proceed.
او لبخند ناامیدهای زد، مطمئن نبود که چگونه ادامه دهد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید