bereaving

[ایالات متحده]/bɪˈriːvɪŋ/
[بریتانیا]/bəˈriːvɪŋ/

ترجمه

v. کسی را از چیزی، به ویژه یک عزیز از دست رفته، محروم کردن؛ باعث غم یا اندوه شدید شدن؛ کسی را پس از یک فقدان تنها و منزوی احساس کردن.

عبارات و ترکیب‌ها

bereaving family

خانواده داغدار

bereaving loved one

معشوق داغدار

bereaving spouse

همسر داغدار

a bereaving process

فرآیند داغدار

bereaving widow/widower

بیوه/بیگانه داغدار

bereaved by death

با مرگ داغدار شده

جملات نمونه

bereaving a loved one can be a profoundly painful experience.

از دست دادن یک فرد مورد علاقه می‌تواند تجربه‌ای بسیار دردناک باشد.

she is bereaving after the loss of her father.

او پس از از دست دادن پدرش در حال سوگواری است.

bereaving can lead to a long process of healing.

سوگواری می‌تواند منجر به یک فرآیند طولانی بهبود شود.

he spent months bereaving the death of his best friend.

او ماه‌ها را در سوگواری برای مرگ بهترین دوستش گذراند.

bereaving often requires support from family and friends.

اغلب سوگواری نیاز به حمایت خانواده و دوستان دارد.

she found solace in art while bereaving her mother.

او در حالی که مادرش را سوگواری می‌کرد، آرامش را در هنر یافت.

he wrote a letter to express his feelings while bereaving.

او نامه‌ای نوشت تا احساسات خود را در حالی که سوگواری می‌کرد، بیان کند.

bereaving can affect one's mental health significantly.

سوگواری می‌تواند به طور قابل توجهی بر سلامت روان یک فرد تأثیر بگذارد.

they organized a memorial service for those bereaving.

آنها برای کسانی که سوگواری می‌کنند، مراسم یادبودی برگزار کردند.

bereaving is a natural part of the human experience.

سوگواری بخشی طبیعی از تجربه انسانی است.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید