bereaving family
خانواده داغدار
bereaving loved one
معشوق داغدار
bereaving spouse
همسر داغدار
a bereaving process
فرآیند داغدار
bereaving widow/widower
بیوه/بیگانه داغدار
bereaved by death
با مرگ داغدار شده
bereaving a loved one can be a profoundly painful experience.
از دست دادن یک فرد مورد علاقه میتواند تجربهای بسیار دردناک باشد.
she is bereaving after the loss of her father.
او پس از از دست دادن پدرش در حال سوگواری است.
bereaving can lead to a long process of healing.
سوگواری میتواند منجر به یک فرآیند طولانی بهبود شود.
he spent months bereaving the death of his best friend.
او ماهها را در سوگواری برای مرگ بهترین دوستش گذراند.
bereaving often requires support from family and friends.
اغلب سوگواری نیاز به حمایت خانواده و دوستان دارد.
she found solace in art while bereaving her mother.
او در حالی که مادرش را سوگواری میکرد، آرامش را در هنر یافت.
he wrote a letter to express his feelings while bereaving.
او نامهای نوشت تا احساسات خود را در حالی که سوگواری میکرد، بیان کند.
bereaving can affect one's mental health significantly.
سوگواری میتواند به طور قابل توجهی بر سلامت روان یک فرد تأثیر بگذارد.
they organized a memorial service for those bereaving.
آنها برای کسانی که سوگواری میکنند، مراسم یادبودی برگزار کردند.
bereaving is a natural part of the human experience.
سوگواری بخشی طبیعی از تجربه انسانی است.
bereaving family
خانواده داغدار
bereaving loved one
معشوق داغدار
bereaving spouse
همسر داغدار
a bereaving process
فرآیند داغدار
bereaving widow/widower
بیوه/بیگانه داغدار
bereaved by death
با مرگ داغدار شده
bereaving a loved one can be a profoundly painful experience.
از دست دادن یک فرد مورد علاقه میتواند تجربهای بسیار دردناک باشد.
she is bereaving after the loss of her father.
او پس از از دست دادن پدرش در حال سوگواری است.
bereaving can lead to a long process of healing.
سوگواری میتواند منجر به یک فرآیند طولانی بهبود شود.
he spent months bereaving the death of his best friend.
او ماهها را در سوگواری برای مرگ بهترین دوستش گذراند.
bereaving often requires support from family and friends.
اغلب سوگواری نیاز به حمایت خانواده و دوستان دارد.
she found solace in art while bereaving her mother.
او در حالی که مادرش را سوگواری میکرد، آرامش را در هنر یافت.
he wrote a letter to express his feelings while bereaving.
او نامهای نوشت تا احساسات خود را در حالی که سوگواری میکرد، بیان کند.
bereaving can affect one's mental health significantly.
سوگواری میتواند به طور قابل توجهی بر سلامت روان یک فرد تأثیر بگذارد.
they organized a memorial service for those bereaving.
آنها برای کسانی که سوگواری میکنند، مراسم یادبودی برگزار کردند.
bereaving is a natural part of the human experience.
سوگواری بخشی طبیعی از تجربه انسانی است.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید