brained

[ایالات متحده]/breɪnd/
[بریتانیا]/bred/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. دارای مغز یا هوش؛ مربوط به مغز

عبارات و ترکیب‌ها

brained out

خسته و تحلیل‌رفته

brained storm

طوفان مغزی

brain drain

فرار مغزها

brained washed

شستشوی مغزی

out brained

خسته و تحلیل‌رفته

جملات نمونه

he was completely brained by the sudden news.

او کاملاً تحت تأثیر اخبار ناگهانی قرار گرفت.

after the long meeting, i felt totally brained.

بعد از جلسه طولانی، من کاملاً احساس خستگی کردم.

she brained the problem with a creative solution.

او با یک راه حل خلاقانه، مشکل را حل کرد.

he brained the idea during a brainstorming session.

او این ایده را در طول یک جلسه بارش مغز مطرح کرد.

the teacher brained the lesson plan before class.

معلم طرح درس را قبل از کلاس آماده کرد.

they were brained by the complexity of the project.

آنها تحت تأثیر پیچیدگی پروژه قرار گرفتند.

he brained a new strategy for the marketing campaign.

او یک استراتژی جدید برای کمپین بازاریابی ایجاد کرد.

the team brained together to find a solution.

تیم برای یافتن راه حلی با هم فکر کردند.

she brained over the details of the presentation.

او جزئیات ارائه را بررسی کرد.

after the quiz, i felt like my brain was brained.

بعد از امتحان، احساس کردم مغزم خسته شده است.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید