discombobulated

[ایالات متحده]/ˌdɪskəmˈbɒbjʊleɪtɪd/
[بریتانیا]/ˌdɪskəmˈbɑːbjʊleɪtɪd/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

v. گیج کردن یا ناراحت کردن؛ آشفته یا ناامید کردن

عبارات و ترکیب‌ها

discombobulated state

حالت سردرگمی

discombobulated feelings

احساسات آشفته

discombobulated mind

ذهن آشفته

feeling discombobulated

احساس آشفتگی

discombobulated thoughts

افکار آشفته

discombobulated situation

وضعیت آشفته

discombobulated moment

لحظه آشفتگی

discombobulated response

پاسخ آشفته

discombobulated plan

برنامه آشفته

discombobulated environment

محیط آشفته

جملات نمونه

after the sudden change in plans, i felt completely discombobulated.

پس از تغییر ناگهانی برنامه‌ها، من کاملاً گیج و سردرگم احساس کردم.

the discombobulated instructions left everyone confused.

دستورالعمل‌های گیج‌کننده باعث سردرگمی همه شد.

she was discombobulated by the unexpected news.

او با این خبر غیرمنتظره گیج و سردرگم شد.

his discombobulated thoughts made it hard to focus.

افکار آشفته‌اش باعث می‌شد تمرکز کردن برایش دشوار باشد.

feeling discombobulated, he took a moment to collect himself.

با احساس گیجی و سردرگمی، او لحظه‌ای وقت گرفت تا به خودش بیاید.

the discombobulated crowd struggled to find the exit.

جمعیت آشفته برای یافتن خروجی تلاش می‌کرد.

after the meeting, i was left feeling discombobulated.

بعد از جلسه، من احساس گیجی و سردرگمی داشتم.

her discombobulated expression indicated her confusion.

حالت چهره گیج و سردرگم او نشان‌دهنده سردرگمی‌اش بود.

the sudden change in weather left everyone discombobulated.

تغییر ناگهانی آب و هوا همه را گیج و سردرگم کرد.

he tried to explain, but his discombobulated words made it worse.

او سعی کرد توضیح دهد، اما کلمات آشفته‌اش اوضاع را بدتر کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید