discomfited

[ایالات متحده]/dɪsˈkʌmfɪtɪd/
[بریتانیا]/dɪsˈkʌmfɪtɪd/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

v. کسی را ناراحت یا خجالت‌زده کردن؛ موانع ایجاد کردن یا شکست دادن

عبارات و ترکیب‌ها

discomfited by

نگران

discomfited look

ظاهر ناراحت

discomfited silence

سکوت ناراحت کننده

discomfited response

پاسخ ناراحت

discomfited moment

لحظه ناراحت کننده

discomfited feeling

احساس ناراحتی

discomfited expression

حالت چهره ناراحت

discomfited audience

تماشاگران ناراحت

discomfited glance

نگاه ناراحت

discomfited situation

شرایط ناراحت کننده

جملات نمونه

she felt discomfited during the interview.

او در طول مصاحبه احساس ناراحتی کرد.

his discomfited expression was hard to miss.

چهره ناراحت او به راحتی قابل توجه نبود.

they were discomfited by the unexpected question.

آنها با این سؤال غیرمنتظره احساس ناراحتی کردند.

she tried to hide her discomfited feelings.

او سعی کرد احساسات ناراحتی خود را پنهان کند.

his discomfited demeanor made everyone uncomfortable.

رفتار ناراحت کننده او باعث ناراحتی همه شد.

discomfited by the criticism, he struggled to respond.

با انتقاد، او برای پاسخ دادن تلاش کرد.

she was discomfited by the sudden change in plans.

او با تغییر ناگهانی برنامه ها احساس ناراحتی کرد.

his discomfited laughter revealed his unease.

خنده ناراحت کننده او نشان دهنده ناراحتی او بود.

the discomfited audience shifted in their seats.

مخاطبان ناراحت در صندلی های خود جابجا شدند.

she felt discomfited when she realized everyone was staring.

وقتی متوجه شد همه نگاه می کنند، احساس ناراحتی کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید