discomfited by
نگران
discomfited look
ظاهر ناراحت
discomfited silence
سکوت ناراحت کننده
discomfited response
پاسخ ناراحت
discomfited moment
لحظه ناراحت کننده
discomfited feeling
احساس ناراحتی
discomfited expression
حالت چهره ناراحت
discomfited audience
تماشاگران ناراحت
discomfited glance
نگاه ناراحت
discomfited situation
شرایط ناراحت کننده
she felt discomfited during the interview.
او در طول مصاحبه احساس ناراحتی کرد.
his discomfited expression was hard to miss.
چهره ناراحت او به راحتی قابل توجه نبود.
they were discomfited by the unexpected question.
آنها با این سؤال غیرمنتظره احساس ناراحتی کردند.
she tried to hide her discomfited feelings.
او سعی کرد احساسات ناراحتی خود را پنهان کند.
his discomfited demeanor made everyone uncomfortable.
رفتار ناراحت کننده او باعث ناراحتی همه شد.
discomfited by the criticism, he struggled to respond.
با انتقاد، او برای پاسخ دادن تلاش کرد.
she was discomfited by the sudden change in plans.
او با تغییر ناگهانی برنامه ها احساس ناراحتی کرد.
his discomfited laughter revealed his unease.
خنده ناراحت کننده او نشان دهنده ناراحتی او بود.
the discomfited audience shifted in their seats.
مخاطبان ناراحت در صندلی های خود جابجا شدند.
she felt discomfited when she realized everyone was staring.
وقتی متوجه شد همه نگاه می کنند، احساس ناراحتی کرد.
discomfited by
نگران
discomfited look
ظاهر ناراحت
discomfited silence
سکوت ناراحت کننده
discomfited response
پاسخ ناراحت
discomfited moment
لحظه ناراحت کننده
discomfited feeling
احساس ناراحتی
discomfited expression
حالت چهره ناراحت
discomfited audience
تماشاگران ناراحت
discomfited glance
نگاه ناراحت
discomfited situation
شرایط ناراحت کننده
she felt discomfited during the interview.
او در طول مصاحبه احساس ناراحتی کرد.
his discomfited expression was hard to miss.
چهره ناراحت او به راحتی قابل توجه نبود.
they were discomfited by the unexpected question.
آنها با این سؤال غیرمنتظره احساس ناراحتی کردند.
she tried to hide her discomfited feelings.
او سعی کرد احساسات ناراحتی خود را پنهان کند.
his discomfited demeanor made everyone uncomfortable.
رفتار ناراحت کننده او باعث ناراحتی همه شد.
discomfited by the criticism, he struggled to respond.
با انتقاد، او برای پاسخ دادن تلاش کرد.
she was discomfited by the sudden change in plans.
او با تغییر ناگهانی برنامه ها احساس ناراحتی کرد.
his discomfited laughter revealed his unease.
خنده ناراحت کننده او نشان دهنده ناراحتی او بود.
the discomfited audience shifted in their seats.
مخاطبان ناراحت در صندلی های خود جابجا شدند.
she felt discomfited when she realized everyone was staring.
وقتی متوجه شد همه نگاه می کنند، احساس ناراحتی کرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید