dissociative

[ایالات متحده]/dɪˈsəʊʃətɪv/
[بریتانیا]/dɪˈsoʊʃətɪv/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. جدا کننده یا قطع کننده

عبارات و ترکیب‌ها

dissociative identity

هویت گسسته

dissociative disorder

اختلال گسستگی

dissociative amnesia

آمناسی گسسته

dissociative symptoms

علائم گسستگی

dissociative experiences

تجربه‌های گسسته

dissociative states

حالت‌های گسسته

dissociative reactions

واکنش‌های گسسته

dissociative fugue

فروغ گسسته

dissociative traits

ویژگی‌های گسسته

dissociative phenomena

پدیده‌های گسسته

جملات نمونه

she experienced dissociative symptoms during the stressful event.

او علائم گسستگی را در طول وقایع استرس‌زا تجربه کرد.

dissociative identity disorder can affect a person's memory.

اختلال هویت تجزیه‌ای می‌تواند بر حافظه یک فرد تأثیر بگذارد.

therapy can help individuals cope with dissociative experiences.

درمان می‌تواند به افراد کمک کند تا با تجربیات گسسته کنار بیایند.

he described feeling dissociative after the traumatic incident.

او احساس گسستگی پس از حادثه آسیب‌زا را توصیف کرد.

dissociative disorders often require professional intervention.

اختلالات گسستگی اغلب نیاز به مداخله حرفه‌ای دارند.

they studied the effects of dissociative states on behavior.

آنها اثرات حالت‌های گسسته بر رفتار را مطالعه کردند.

she wrote about her dissociative experiences in her journal.

او در دفترچه خاطرات خود درباره تجربیات گسسته خود نوشت.

understanding dissociative symptoms can aid in treatment.

درک علائم گسستگی می‌تواند به درمان کمک کند.

he often felt a dissociative detachment from reality.

او اغلب احساس جدا شدن گسسته از واقعیت می‌کرد.

research is ongoing into the causes of dissociative disorders.

تحقیقات در مورد علل اختلالات گسستگی ادامه دارد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید