fink out
بیرون رفتن
fink on
روشن کردن
fink around
جستجو کردن
fink it
فکر کردن
fink for
فکر کردن برای
fink to
به فکر کردن
fink off
خاموش کردن
fink outta
بیرون رفتن از
fink back
به عقب فکر کردن
fink up
فکر کردن
he decided to fink on his friends to save himself.
او تصمیم گرفت تا از روی دوستانش به مسئولین اطلاع دهد تا خودش را نجات دهد.
don't fink on me; i trusted you.
در مورد من اطلاعاتی به مسئولین نده؛ به تو اعتماد کردم.
she was afraid someone would fink to the boss.
او میترسید کسی به رئیس اطلاعات دهد.
the informant agreed to fink for a reduced sentence.
اطلاعرسان برای کاهش مجازات موافقت کرد که اطلاعاتی بدهد.
it's not right to fink on your colleagues.
نصیح نیست که در مورد همکارانت به مسئولین اطلاعاتی بدهی.
he felt guilty for finking on his partner.
او به خاطر اینکه در مورد شریکش اطلاعاتی داده احساس گناه میکرد.
the fink was quickly identified by the group.
اطلاعرسان به سرعت توسط گروه شناسایی شد.
she warned him not to fink on their plans.
او به او هشدار داد که در مورد برنامههایشان اطلاعاتی ندهد.
finking on others can lead to distrust.
اطلاعرسانی در مورد دیگران میتواند منجر به بیاعتمادی شود.
he regretted finking on his friend during the investigation.
او پشیمان بود که در طول تحقیقات در مورد دوستش اطلاعاتی داده است.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید