forcedly

[ایالات متحده]/ˈfɔːsɪdli/
[بریتانیا]/ˈfɔrsɪdli/

ترجمه

adv. به صورت اجباری; به صورت تحمیلی

عبارات و ترکیب‌ها

forcedly accept

قبول اجباری

forcedly comply

انطباق اجباری

forcedly agree

موافقت اجباری

forcedly submit

ارائه اجباری

forcedly participate

شرکت اجباری

forcedly change

تغییر اجباری

forcedly leave

ترک اجباری

forcedly follow

دنبال کردن اجباری

forcedly adapt

سازگاری اجباری

forcedly act

عمل اجباری

جملات نمونه

he was forcedly removed from the meeting.

او به اجبار از جلسه کنار گذاشته شد.

she forcedly accepted the new rules.

او به اجبار قوانین جدید را پذیرفت.

the project was forcedly completed ahead of schedule.

پروژه به اجبار زودتر از موعد مقرر تکمیل شد.

they were forcedly evacuated from their homes.

آنها به اجبار از خانه‌هایشان تخلیه شدند.

he forcedly apologized for his mistake.

او به اجبار برای اشتباهش عذرخواهی کرد.

the decision was forcedly made by the higher authorities.

تصمیم به اجبار توسط مقامات بالاتر گرفته شد.

she was forcedly trained to meet the job requirements.

او به اجبار برای برآورده کردن الزامات شغلی آموزش دید.

they were forcedly integrated into the new system.

آنها به اجبار در سیستم جدید ادغام شدند.

he felt forcedly involved in the discussion.

او احساس کرد که به اجبار در بحث مشارکت دارد.

the company forcedly implemented the changes.

شرکت تغییرات را به اجبار اجرا کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید