infliction

[ایالات متحده]/ɪn'flɪkʃ(ə)n/
[بریتانیا]/ɪnˈflɪkʃən/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. تحمیل; چیزی که تحمیل شده است; تجربه دردناک

عبارات و ترکیب‌ها

physical infliction

وارد کردن آسیب جسمی

emotional infliction

وارد کردن آسیب عاطفی

infliction of pain

وارد کردن درد

mental infliction

وارد کردن آسیب روانی

جملات نمونه

the repeated infliction of pain.

تکرار تحمیل درد.

what an infliction he must be!.

چه تحمیلی که حتماً هست!

the unnecessary infliction of pain and suffering

تحمیل غیرضروری درد و رنج.

the infliction of extremely painful punishment

تحمیل مجازات بسیار دردناک.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید