interconnect

[ایالات متحده]/ɪntəkə'nekt/
[بریتانیا]/ˌɪntɚkə'nɛkt/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

vi. با یکدیگر ارتباط برقرار کردن یا پیوند دادن؛ برقراری یک ارتباط متقابل.

جملات نمونه

tried to interconnect the two theories.

تلاش کرد تا دو نظریه را به هم متصل کند.

the way human activities interconnect with the environment.

نحوه تعامل فعالیت های انسانی با محیط زیست.

In insist of the policy on " interconnected system loan interconnected system return " , attract social fund extensively, form the macroclimate that the society runs the traffic;

در اصرار بر سیاست "وام سیستم متصل سیستم بازگشت متصل"، جذب گسترده صندوق های اجتماعی، ایجاد یک فضای کلی برای ترافیک جامعه.

A common bus system that is used to interconnect microcomputer circuit boards manufactured by Intel. Multibus is a registered trademark of Intel.

یک سیستم گذرگاه مشترک که برای اتصال برد مدار میکروکامپیوتر تولید شده توسط اینتل استفاده می شود. Multibus علامت تجاری ثبت شده اینتل است.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید