juncture

[ایالات متحده]/ˈdʒʌŋktʃə(r)/
[بریتانیا]/ˈdʒʌŋktʃər/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. نقطه‌ای از زمان، به‌ویژه یکی که به‌وسیله هم‌زمانی شرایط بحرانی یا مهم شده است.
Word Forms
جمعjunctures

عبارات و ترکیب‌ها

critical juncture

نقطه عطف

reached a juncture

به نقطه عطف رسید

at this juncture

در این نقطه

جملات نمونه

an important juncture in a man’s career

نقطه عطفی مهم در مسیر شغلی یک مرد

it is difficult to say at this juncture whether this upturn can be sustained.

در این نقطه، گفتن این که آیا این رونق می‌تواند ادامه یابد یا نه، دشوار است.

the plane crashed at the juncture of two mountains.

هواپیما در محل اتصال دو کوه سقوط کرد.

negotiations that had reached a crucial juncture;

مذاکراتی که به یک نقطه حیاتی رسیده بودند;

"At this juncture in our nation's affairs, we need firm leadership."

در این نقطه از امور کشور، ما به رهبری قوی نیاز داریم.

reaching a critical juncture

رسیدن به یک نقطه عطف حیاتی

reaching a crucial juncture

رسیدن به یک نقطه عطف حیاتی

reached a critical juncture

به یک نقطه عطف حیاتی رسیده است

reached an important juncture

به یک نقطه عطف مهم رسیده است

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید