fair to middling
تا حدودی خوب
a middling performance
اجرای متوسط
a school of middling size
مدارس با اندازه متوسط
gave a middling performance at best.
در بهترین حالت، اجرای متوسط ارائه داد.
he had had a good to middling season.
او یک فصل خوب تا متوسط داشته است.
the village contained no poor households but a lot of middling ones.
دهکده فاقد خانوار فقیر بود اما خانوار متوسط زیادی داشت.
In a middling rainfall condition, calcium eluviate and movement in uprightness direction.
در شرایط بارندگی متوسط، کلسیم شسته شده و به سمت بالا حرکت می کند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید