middling

[ایالات متحده]/'mɪd(ə)lɪŋ/
[بریتانیا]/'mɪdlɪŋ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. کیفیت متوسط
adj. از کیفیت متوسط; متوسط
adv. به طور متوسط
v. قرار دادن در وسط.

عبارات و ترکیب‌ها

fair to middling

تا حدودی خوب

جملات نمونه

a middling performance

اجرای متوسط

a school of middling size

مدارس با اندازه متوسط

gave a middling performance at best.

در بهترین حالت، اجرای متوسط ارائه داد.

he had had a good to middling season.

او یک فصل خوب تا متوسط داشته است.

the village contained no poor households but a lot of middling ones.

دهکده فاقد خانوار فقیر بود اما خانوار متوسط زیادی داشت.

In a middling rainfall condition, calcium eluviate and movement in uprightness direction.

در شرایط بارندگی متوسط، کلسیم شسته شده و به سمت بالا حرکت می کند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید