| جمع | slaveys |
slavey role
نقش بردهداری
slavey mentality
ذهنیت بردهداری
slavey behavior
رفتار بردهدارگونه
slavey culture
فرهنگ بردهداری
slavey system
سیستم بردهداری
slavey trade
تجارت بردهداری
slavey identity
هویت بردهدار
slavey experience
تجربه بردهداری
slavey dynamics
پویایی بردهداری
slavey narrative
روایت بردهداری
she felt like a slavey to her demanding boss.
او احساس میکرد که در برابر رئیس سختگیرش، برده است.
he worked long hours, almost like a slavey.
او ساعتهای طولانی کار میکرد، تقریباً مثل یک برده.
being a slavey to your job can lead to burnout.
بردهبودن برای شغل خود میتواند منجر به فرسودگی شود.
she often joked about being a slavey for her family.
او اغلب به شوخی درباره اینکه برای خانوادهاش برده است، صحبت میکرد.
he felt trapped, like a slavey in his own life.
او احساس میکرد گرفتار شده است، مثل یک برده در زندگی خودش.
she realized she was living as a slavey to societal expectations.
او متوجه شد که مطابق با انتظارات جامعه، زندگی یک برده را می گذراند.
being a slavey to trends can be exhausting.
بردهبودن برای روندها میتواند خستهکننده باشد.
he didn't want to be a slavey to his own ambitions.
او نمیخواست برده جاهطلبیهای خودش باشد.
she often felt like a slavey for her friends' needs.
او اغلب احساس میکرد که برای نیازهای دوستانش، برده است.
living as a slavey can hinder personal growth.
زندگی به عنوان یک برده میتواند رشد شخصی را مختل کند.
slavey role
نقش بردهداری
slavey mentality
ذهنیت بردهداری
slavey behavior
رفتار بردهدارگونه
slavey culture
فرهنگ بردهداری
slavey system
سیستم بردهداری
slavey trade
تجارت بردهداری
slavey identity
هویت بردهدار
slavey experience
تجربه بردهداری
slavey dynamics
پویایی بردهداری
slavey narrative
روایت بردهداری
she felt like a slavey to her demanding boss.
او احساس میکرد که در برابر رئیس سختگیرش، برده است.
he worked long hours, almost like a slavey.
او ساعتهای طولانی کار میکرد، تقریباً مثل یک برده.
being a slavey to your job can lead to burnout.
بردهبودن برای شغل خود میتواند منجر به فرسودگی شود.
she often joked about being a slavey for her family.
او اغلب به شوخی درباره اینکه برای خانوادهاش برده است، صحبت میکرد.
he felt trapped, like a slavey in his own life.
او احساس میکرد گرفتار شده است، مثل یک برده در زندگی خودش.
she realized she was living as a slavey to societal expectations.
او متوجه شد که مطابق با انتظارات جامعه، زندگی یک برده را می گذراند.
being a slavey to trends can be exhausting.
بردهبودن برای روندها میتواند خستهکننده باشد.
he didn't want to be a slavey to his own ambitions.
او نمیخواست برده جاهطلبیهای خودش باشد.
she often felt like a slavey for her friends' needs.
او اغلب احساس میکرد که برای نیازهای دوستانش، برده است.
living as a slavey can hinder personal growth.
زندگی به عنوان یک برده میتواند رشد شخصی را مختل کند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید