smutching hands
دستمالکشی دست
smutching face
دستمالکشی صورت
smutching clothes
دستمالکشی لباس
smutching paper
دستمالکشی کاغذ
smutching surface
دستمالکشی سطح
smutching marks
دستمالکشی لکهها
smutching brush
دستمالکشی برس
smutching tool
دستمالکشی ابزار
smutching effect
اثر دستمالکشی
smutching technique
تکنیک دستمالکشی
she was smutching the paint on the canvas.
او داشت رنگ را روی بوم نقاشی میمالید.
the child was smutching his hands with chocolate.
بچه داشت دستهایش را با شکلات میمالید.
he was smutching the screen with his fingers.
او داشت صفحه را با انگشتانش میمالید.
don't smutch the walls with your dirty shoes.
دیوارها را با کفشهای کثیف خود نمالید.
she accidentally smutched her dress while cooking.
او به طور تصادفی لباسش را در حین آشپزی کثیف کرد.
the artist was smutching colors together to create a new shade.
هنرمند داشت رنگها را با هم مخلوط میکرد تا یک سایه جدید ایجاد کند.
he tried to clean the smutching on his glasses.
او سعی کرد لکههای روی عینک خود را تمیز کند.
the smutching on the paper made it hard to read.
لکههای روی کاغذ باعث میشد خواندن آن سخت باشد.
she was careful not to smutch her makeup.
او مراقب بود که آرایشش را کثیف نکند.
after painting, he realized he had smutched his hands.
بعد از نقاشی، متوجه شد که دستهایش را کثیف کرده است.
smutching hands
دستمالکشی دست
smutching face
دستمالکشی صورت
smutching clothes
دستمالکشی لباس
smutching paper
دستمالکشی کاغذ
smutching surface
دستمالکشی سطح
smutching marks
دستمالکشی لکهها
smutching brush
دستمالکشی برس
smutching tool
دستمالکشی ابزار
smutching effect
اثر دستمالکشی
smutching technique
تکنیک دستمالکشی
she was smutching the paint on the canvas.
او داشت رنگ را روی بوم نقاشی میمالید.
the child was smutching his hands with chocolate.
بچه داشت دستهایش را با شکلات میمالید.
he was smutching the screen with his fingers.
او داشت صفحه را با انگشتانش میمالید.
don't smutch the walls with your dirty shoes.
دیوارها را با کفشهای کثیف خود نمالید.
she accidentally smutched her dress while cooking.
او به طور تصادفی لباسش را در حین آشپزی کثیف کرد.
the artist was smutching colors together to create a new shade.
هنرمند داشت رنگها را با هم مخلوط میکرد تا یک سایه جدید ایجاد کند.
he tried to clean the smutching on his glasses.
او سعی کرد لکههای روی عینک خود را تمیز کند.
the smutching on the paper made it hard to read.
لکههای روی کاغذ باعث میشد خواندن آن سخت باشد.
she was careful not to smutch her makeup.
او مراقب بود که آرایشش را کثیف نکند.
after painting, he realized he had smutched his hands.
بعد از نقاشی، متوجه شد که دستهایش را کثیف کرده است.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید