ticktocked away
دور شد
ticktocked time
زمان تیک تاک کرد
ticktocked loudly
بلنداً تیک تاک کرد
ticktocked softly
به آرامی تیک تاک کرد
ticktocked endlessly
بی پایان تیک تاک کرد
ticktocked rhythm
ریتم تیک تاک
ticktocked clock
ساعت تیک تاک کرد
ticktocked moments
لحظات تیک تاک
ticktocked heart
قلب تیک تاک کرد
the clock ticktocked loudly in the silent room.
ساعت با صدای بلند در اتاق ساکت تیک تاک می کرد.
as the deadline approached, the clock ticktocked faster.
همانطور که مهلت مقرر نزدیک می شد، ساعت سریعتر تیک تاک می کرد.
she listened to the clock ticktocked while studying.
او در حالی که درس می خواند به صدای تیک تاک ساعت گوش می داد.
the old grandfather clock ticktocked in the hallway.
ساعت پدربزرگ قدیمی در راهرو تیک تاک می کرد.
time ticktocked away as they enjoyed their conversation.
همانطور که از صحبت خود لذت می بردند، زمان به سرعت به جلو رفت.
he could hear the clock ticktocked in the background.
او می توانست صدای تیک تاک ساعت را در پس زمینه بشنود.
the suspense built as the clock ticktocked towards midnight.
همانطور که ساعت به نیمه شب نزدیک می شد، تعلیق افزایش می یافت.
she felt time ticktocked away during the long wait.
او احساس کرد که زمان در طول انتظار طولانی به سرعت به جلو رفته است.
the clock ticktocked, reminding him of his responsibilities.
ساعت تیک تاک می کرد و او را از مسئولیت هایش یادآوری می کرد.
with every ticktock, she grew more anxious.
با هر تیک تاک، او مضطرب تر می شد.
ticktocked away
دور شد
ticktocked time
زمان تیک تاک کرد
ticktocked loudly
بلنداً تیک تاک کرد
ticktocked softly
به آرامی تیک تاک کرد
ticktocked endlessly
بی پایان تیک تاک کرد
ticktocked rhythm
ریتم تیک تاک
ticktocked clock
ساعت تیک تاک کرد
ticktocked moments
لحظات تیک تاک
ticktocked heart
قلب تیک تاک کرد
the clock ticktocked loudly in the silent room.
ساعت با صدای بلند در اتاق ساکت تیک تاک می کرد.
as the deadline approached, the clock ticktocked faster.
همانطور که مهلت مقرر نزدیک می شد، ساعت سریعتر تیک تاک می کرد.
she listened to the clock ticktocked while studying.
او در حالی که درس می خواند به صدای تیک تاک ساعت گوش می داد.
the old grandfather clock ticktocked in the hallway.
ساعت پدربزرگ قدیمی در راهرو تیک تاک می کرد.
time ticktocked away as they enjoyed their conversation.
همانطور که از صحبت خود لذت می بردند، زمان به سرعت به جلو رفت.
he could hear the clock ticktocked in the background.
او می توانست صدای تیک تاک ساعت را در پس زمینه بشنود.
the suspense built as the clock ticktocked towards midnight.
همانطور که ساعت به نیمه شب نزدیک می شد، تعلیق افزایش می یافت.
she felt time ticktocked away during the long wait.
او احساس کرد که زمان در طول انتظار طولانی به سرعت به جلو رفته است.
the clock ticktocked, reminding him of his responsibilities.
ساعت تیک تاک می کرد و او را از مسئولیت هایش یادآوری می کرد.
with every ticktock, she grew more anxious.
با هر تیک تاک، او مضطرب تر می شد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید