unbosomed

[ایالات متحده]/ʌnˈbʊzəmd/
[بریتانیا]/ʌnˈbuzəmd/

ترجمه

v. افشای افکار یا احساسات کسی

عبارات و ترکیب‌ها

unbosomed feelings

احساسات رها شده

unbosomed secrets

رازهای رها شده

unbosomed thoughts

افکار رها شده

unbosomed heart

قلب رها شده

unbosomed fears

ترس‌های رها شده

unbosomed truths

حقیقت‌های رها شده

unbosomed love

عشق رها شده

unbosomed worries

نگرانی‌های رها شده

unbosomed doubts

شک‌های رها شده

unbosomed joys

شادی‌های رها شده

جملات نمونه

she unbosomed her deepest fears to her closest friend.

او ترس‌های عمیق خود را برای نزدیک‌ترین دوستش بازگو کرد.

he unbosomed his thoughts during the therapy session.

او افکار خود را در طول جلسه درمانی بیان کرد.

in the letter, she unbosomed her heart.

در نامه، او قلب خود را بازگو کرد.

after a long day, he unbosomed his frustrations to his partner.

بعد از یک روز طولانی، او نارضایتی‌های خود را با شریکش در میان گذاشت.

during the meeting, she unbosomed her concerns about the project.

در طول جلسه، او نگرانی‌های خود در مورد پروژه را بیان کرد.

he unbosomed his secrets to the group, seeking support.

او رازهای خود را با گروه در میان گذاشت و به دنبال حمایت بود.

she felt relieved after she unbosomed everything to her mentor.

او احساس رهایی کرد بعد از اینکه همه چیز را با مربی‌اش در میان گذاشت.

during the retreat, participants unbosomed their life stories.

در طول اردوی بازگشت، شرکت‌کنندگان داستان‌های زندگی خود را بازگو کردند.

he unbosomed his feelings about the recent changes at work.

او احساسات خود در مورد تغییرات اخیر در محل کار را بیان کرد.

after years of silence, she finally unbosomed her past.

بعد از سال‌ها سکوت، او بالاخره گذشته خود را بازگو کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید