uncoordinated

[ایالات متحده]/ʌnkəʊ'ɔːdɪneɪtɪd/
[بریتانیا]/ˌʌnko'ɔrdɪnetɪd/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

adj. فاقد هماهنگی

جملات نمونه

a hotchpotch of uncoordinated services.

یک مجموعه نامنظم از خدمات

expensive mistakes resulting from uncoordinated manufacturing strategies.

اشتباهات پرهزینه ناشی از استراتژی‌های تولید نامنسجم.

About the "Disordered" Catalogue of (literary selections) -A Study of the "Disordered" and "Uncoordinated" Catalogue by the Cataloguer of (Wen Xuan) (1

درباره فهرست "نامرتب" مجموعه آثار ادبی - مطالعه ای در مورد فهرست "نامرتب" و "ناهمگون" توسط ویراستار (Wen Xuan) (1

uncoordinated response to emergencies

پاسخ نامنظم به شرایط اضطراری

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید