whiningly complaining
شکایت کردن با حال و هوای غرغر
whiningly begging
خواهش کردن با حال و هوای غرغر
whiningly moaning
ناله کردن با حال و هوای غرغر
whiningly protesting
اعتراض کردن با حال و هوای غرغر
whiningly whining
غرغر کردن با حال و هوای غرغر
whiningly arguing
بحث کردن با حال و هوای غرغر
whiningly lamenting
افسوس خوردن با حال و هوای غرغر
whiningly whiningly
غرغر غرغر
whiningly critiquing
نقد کردن با حال و هوای غرغر
whiningly discussing
بحث کردن با حال و هوای غرغر
the child was whiningly asking for a toy.
کودک بهطور نالانانه درخواست یک اسباببازی میکرد.
she spoke whiningly about her long day at work.
او در مورد روز طولانیاش در محل کار بهطور نالانانه صحبت کرد.
he kept whiningly complaining about the weather.
او مدام بهطور نالانانه در مورد هوا شکایت میکرد.
the dog was whiningly begging for food.
سگ بهطور نالانانه برای غذا تقاضا میکرد.
they listened to her whiningly recount her troubles.
آنها به او گوش دادند تا بهطور نالانانه مشکلاتش را تعریف کند.
he answered whiningly when asked to help.
وقتی از او خواسته شد کمک کند، او بهطور نالانانه پاسخ داد.
she was whiningly insisting on her point of view.
او بهطور نالانانه اصرار داشت که دیدگاهش را بیان کند.
the toddler was whiningly tired after the trip.
کودک خردسال پس از سفر بهطور نالانانه خسته بود.
he looked at her whiningly, hoping for sympathy.
او با حالتی نالانانه به او نگاه کرد و امیدوار بود که همدلی دریافت کند.
she was whiningly seeking attention from her friends.
او بهطور نالانانه به دنبال جلب توجه دوستانش بود.
whiningly complaining
شکایت کردن با حال و هوای غرغر
whiningly begging
خواهش کردن با حال و هوای غرغر
whiningly moaning
ناله کردن با حال و هوای غرغر
whiningly protesting
اعتراض کردن با حال و هوای غرغر
whiningly whining
غرغر کردن با حال و هوای غرغر
whiningly arguing
بحث کردن با حال و هوای غرغر
whiningly lamenting
افسوس خوردن با حال و هوای غرغر
whiningly whiningly
غرغر غرغر
whiningly critiquing
نقد کردن با حال و هوای غرغر
whiningly discussing
بحث کردن با حال و هوای غرغر
the child was whiningly asking for a toy.
کودک بهطور نالانانه درخواست یک اسباببازی میکرد.
she spoke whiningly about her long day at work.
او در مورد روز طولانیاش در محل کار بهطور نالانانه صحبت کرد.
he kept whiningly complaining about the weather.
او مدام بهطور نالانانه در مورد هوا شکایت میکرد.
the dog was whiningly begging for food.
سگ بهطور نالانانه برای غذا تقاضا میکرد.
they listened to her whiningly recount her troubles.
آنها به او گوش دادند تا بهطور نالانانه مشکلاتش را تعریف کند.
he answered whiningly when asked to help.
وقتی از او خواسته شد کمک کند، او بهطور نالانانه پاسخ داد.
she was whiningly insisting on her point of view.
او بهطور نالانانه اصرار داشت که دیدگاهش را بیان کند.
the toddler was whiningly tired after the trip.
کودک خردسال پس از سفر بهطور نالانانه خسته بود.
he looked at her whiningly, hoping for sympathy.
او با حالتی نالانانه به او نگاه کرد و امیدوار بود که همدلی دریافت کند.
she was whiningly seeking attention from her friends.
او بهطور نالانانه به دنبال جلب توجه دوستانش بود.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید