wordlessness

[ایالات متحده]/ˈwɜːdləsnəs/
[بریتانیا]/ˈwɜːrdləsnəs/

ترجمه

n. حال یا کیفیتی که فقدان کلمات یا سکوت باشد؛ سکوت

جملات نمونه

the artist captured a profound wordlessness in her painting, conveying emotions that words could never express.

هنرمند در نقاشی خود، نوعی بی‌زبانی عمیق را به تصویر کشید و احساساتی را منتقل کرد که کلمات نمی‌توانستند بیان کنند.

after the shocking announcement, the room fell into absolute wordlessness, and no one knew what to say.

پس از اعلامیه شوک‌آور، اتاق دچار بی‌زبانی مطلق شد و هیچ‌کس نمی‌دانست چه بگوید.

there was a comfortable wordlessness between the old friends, as if years had never passed between them.

بین دوستان قدیمی، نوعی بی‌زبانی راحت وجود داشت، انگار سال‌ها بین آنها نگذشته است.

the music built to a moment of sacred wordlessness, leaving the audience deeply moved.

موسیقی به لحظه‌ای از بی‌زبانی مقدس رسید و مخاطبان را عمیقاً تحت تأثیر قرار داد.

the poem evoked a deep wordlessness in readers, stirring emotions that defied verbal description.

شعر، نوعی بی‌زبانی عمیق را در خوانندگان برانگیخت و احساساتی را برانگیخت که وصف کلامی آن ممکن نبود.

the movie's unexpected ending threw the entire theater into complete wordlessness.

پایان غیرمنتظره فیلم، کل تئاتر را دچار بی‌زبانی مطلق کرد.

standing before the vast ocean, she felt a sense of wordlessness and humble awe.

در مقابل اقیانوس وسیع ایستاده بود، احساسی از بی‌زبانی و حیرت متواضع را تجربه کرد.

they shared a meaningful wordlessness, understanding each other perfectly without speaking a single word.

آنها نوعی بی‌زبانی معنی‌دار را با هم به اشتراک گذاشتند، بدون اینکه کلمه ای بگفتند، کاملاً یکدیگر را درک می‌کردند.

the speaker paused dramatically, and a powerful wordlessness filled the room, commanding attention.

سخنرانی به طور دراماتیک مکث کرد و نوعی بی‌زبانی قدرتمند اتاق را پر کرد و توجه را جلب کرد.

tai chi practitioners cultivate a peaceful wordlessness through slow, flowing movements.

بهره‌برداران تای چی، از طریق حرکات آهسته و روان، نوعی بی‌زبانی آرام را پرورش می‌دهند.

the master and student shared a profound wordlessness, their connection transcending words entirely.

استاد و شاگرد، نوعی بی‌زبانی عمیق را با هم به اشتراک گذاشتند، ارتباط آنها فراتر از کلمات بود.

reading a truly touching book often leaves one in reflective wordlessness.

خواندن یک کتاب واقعاً دلنشین اغلب باعث می‌شود که فرد در نوعی بی‌زبانی تأملی قرار بگیرد.

great architecture speaks a wordlessness that resonates with the human spirit.

معماری بزرگ، نوعی بی‌زبانی را بیان می‌کند که با روح انسان همخوانی دارد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید