belonging

[ایالات متحده]/bɪˈlɒŋɪŋ/
[بریتانیا]/bəˈlɒŋɪŋ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

n. وضعیت یا حقیقت مالکیت یا در اختیار داشتن چیزی توسط شخص یا چیزی. ; چیزی که متعلق است یا در اختیار است، به‌ویژه به عنوان یک لوازم جانبی یا بخشی از چیز دیگری.
Word Forms

جملات نمونه

she found a sense of belonging in the community.

او احساس تعلق خاطر در جامعه را پیدا کرد.

belonging to a team can enhance motivation.

وابستگی به یک تیم می تواند انگیزه را افزایش دهد.

he struggled with feelings of not belonging.

او با احساس عدم تعلق دست و پنجه نرم کرد.

belonging to a club can help you make friends.

عضویت در یک باشگاه می تواند به شما کمک کند دوست پیدا کنید.

they created a sense of belonging for new members.

آنها احساس تعلق خاطر را برای اعضای جدید ایجاد کردند.

belonging to a family is important for emotional support.

وابستگی به یک خانواده برای حمایت عاطفی مهم است.

finding belonging in a new city can be challenging.

پیدا کردن جایی برای تعلق در یک شهر جدید می تواند چالش برانگیز باشد.

she felt a deep sense of belonging after joining the group.

او پس از پیوستن به گروه، احساس تعلق خاطر عمیقی کرد.

belonging to a supportive network can improve well-being.

وابستگی به یک شبکه حمایتی می تواند باعث بهبود رفاه شود.

everyone wants a place where they feel a sense of belonging.

همه می خواهند مکانی داشته باشند که احساس تعلق خاطر کنند.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید