disunited nations
ملتهای منزوی
disunited front
جبهه منزوی
disunited groups
گروههای منزوی
disunited people
مردم منزوی
disunited society
جامعه منزوی
disunited factions
فشارهای منزوی
disunited family
خانواده منزوی
disunited organizations
سازمانهای منزوی
disunited allies
همپیمانان منزوی
disunited interests
منافع منزوی
the disunited factions struggled to find common ground.
گروههای منزوی برای یافتن نقاط مشترک تلاش کردند.
in a disunited country, progress becomes difficult.
در کشوری منزوی، پیشرفت دشوار میشود.
the disunited team failed to win the championship.
تیم منزوی نتوانست قهرمانی را بدست آورد.
disunited families often face more challenges.
خانوادههای منزوی اغلب با چالشهای بیشتری روبرو هستند.
efforts to unite the disunited community were ongoing.
تلاشها برای متحد کردن جامعه منزوی ادامه داشت.
the disunited states struggled with political issues.
ایالات متحده منزوی با مسائل سیاسی دست و پنجه نرم کرد.
disunited opinions can lead to confusion.
دیدگاههای منزوی میتواند منجر به سردرگمی شود.
he felt disunited from his peers.
او احساس بیگانگی از همسالان خود کرد.
the disunited organization had trouble functioning.
سازمان منزوی برای کار کردن مشکل داشت.
disunited voices often go unheard.
آوای افراد منزوی اغلب نادیده گرفته میشود.
disunited nations
ملتهای منزوی
disunited front
جبهه منزوی
disunited groups
گروههای منزوی
disunited people
مردم منزوی
disunited society
جامعه منزوی
disunited factions
فشارهای منزوی
disunited family
خانواده منزوی
disunited organizations
سازمانهای منزوی
disunited allies
همپیمانان منزوی
disunited interests
منافع منزوی
the disunited factions struggled to find common ground.
گروههای منزوی برای یافتن نقاط مشترک تلاش کردند.
in a disunited country, progress becomes difficult.
در کشوری منزوی، پیشرفت دشوار میشود.
the disunited team failed to win the championship.
تیم منزوی نتوانست قهرمانی را بدست آورد.
disunited families often face more challenges.
خانوادههای منزوی اغلب با چالشهای بیشتری روبرو هستند.
efforts to unite the disunited community were ongoing.
تلاشها برای متحد کردن جامعه منزوی ادامه داشت.
the disunited states struggled with political issues.
ایالات متحده منزوی با مسائل سیاسی دست و پنجه نرم کرد.
disunited opinions can lead to confusion.
دیدگاههای منزوی میتواند منجر به سردرگمی شود.
he felt disunited from his peers.
او احساس بیگانگی از همسالان خود کرد.
the disunited organization had trouble functioning.
سازمان منزوی برای کار کردن مشکل داشت.
disunited voices often go unheard.
آوای افراد منزوی اغلب نادیده گرفته میشود.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید