habituate

[ایالات متحده]/həˈbɪtʃʊeɪt/
[بریتانیا]/həˈbɪtʃʊˌet/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

vt. کسی را به چیزی عادت دادن.
Word Forms
صفت یا فعل حال استمراریhabituating
شکل سوم شخص مفردhabituates
جمعhabituates
زمان گذشتهhabituated
قسمت سوم فعلhabituated

عبارات و ترکیب‌ها

habituate to

عادت کردن به

habituate oneself to

خود را با آن عادت دادن

habituate behavior

رفتار عادت‌گونه

habituate a person

عادت دادن به یک شخص

habituate the mind

عادت دادن به ذهن

جملات نمونه

habituate oneself to reading aloud

خود را با خواندن با صدای بلند تطبیق دهید

They are habituated to hard work.

آنها به کار سخت عادت کرده اند.

By the end of winter, he was habituated to cold.

تا پایان زمستان، او به سرما عادت کرده بود.

Wealth habituated him to luxury.

ثروت او را به تجمل عادت داد.

One can habituate oneself to living alone, though rarely with any pleasure.

می توان خود را با زندگی به تنهایی تطبیق داد، اگرچه به ندرت با هیچ لذتی.

From his childhood, Jack has habituated himself to getting up early.

از دوران کودکی، جک به بیدار شدن زود عادت کرده است.

to behold my figure often in a glass, and thus, if possible, habituate myself by time to tolerate the sight of a human creature;

تصویر خود را اغلب در آینه ببینم و بنابراین، در صورت امکان، خودم را با گذشت زمان به تحمل دیدن یک موجود انسانی عادت کنم.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید