befog

[ایالات متحده]/bɪˈfɒɡ/
[بریتانیا]/bəˈfɑːg/

ترجمه

v به ابهام یا مه آلود کردن؛ گیج یا سردرگم کردن کسی؛ واضح یا مشخص کردن چیزی
Word Forms
قسمت سوم فعلbefogged
زمان گذشتهbefogged
شکل سوم شخص مفردbefogs
صفت یا فعل حال استمراریbefogging

عبارات و ترکیب‌ها

befogged by smoke

در مه دود

befogged by grief

در مه غم

befogged memories

خاطرات مبهم

befogging the issue

مه دود کردن موضوع

befogged by ignorance

در مه نادانی

جملات نمونه

the fog began to befog the entire landscape.

مه پیچیدگی شروع به پوشاندن کل منظره کرد.

his confusing explanation only served to befog the issue further.

توضیح گیج کننده او فقط به تشدید ابهام در این موضوع کمک کرد.

don't let your emotions befog your judgment.

اجازه ندهید احساسات شما قضاوت شما را مخدوش کند.

the details of the case were befogged by misinformation.

جزئیات پرونده به دلیل اطلاعات نادرست مبهم شده بود.

her sudden departure seemed to befog the team's plans.

خروج ناگهانی او به نظر می رسید که برنامه های تیم را مخدوش کند.

the artist's style can sometimes befog the viewer's understanding.

سبک هنرمند گاهی اوقات می تواند درک بیننده را مبهم کند.

heavy rain can befog the visibility on the road.

باران شدید می تواند دید را در جاده مبهم کند.

he tried to befog the truth with elaborate lies.

او سعی کرد با دروغ های پیچیده حقیقت را مبهم کند.

her explanation seemed to befog rather than clarify the situation.

توضیح او به نظر می رسید که وضعیت را مبهم کند تا آن را روشن کند.

the smoke began to befog the entire room.

دود شروع به مبهم کردن کل اتاق کرد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید