blamefully admitting
اعتراف با احساس گناه
speaking blamefully
صحبت کردن با احساس گناه
acting blamefully
عمل کردن با احساس گناه
looked blamefully
با احساس گناه نگاه کردن
sounded blamefully
با احساس گناه صدا زدن
felt blamefully
با احساس گناه احساس کردن
blamefully apologized
با احساس گناه عذرخواهی کرد
blamefully confessed
با احساس گناه اعتراف کرد
blamefully sighed
با احساس گناه آه کشید
blamefully reacted
با احساس گناه واکنش نشان داد
he looked at her blamefully after spilling his coffee.
او بعد از ریختن قهوه، با نگاهی سرزنشآمیز به او نگاه کرد.
she stared at him blamefully, pointing at the broken vase.
او با اشاره به سمت گلدان شکسته، با نگاهی سرزنشآمیز به او خیره شد.
the child looked up blamefully, denying any involvement.
کودک با نگاهی سرزنشآمیز سرش را بالا آورد و هرگونه دخالت را انکار کرد.
he spoke blamefully to his computer after the crash.
او بعد از خرابی، با نگاهی سرزنشآمیز به کامپیوتر خود صحبت کرد.
she listened blamefully to the reasons for the delay.
او با دقت و نگاهی سرزنشآمیز به دلایل تاخیر گوش داد.
the manager spoke blamefully to the team about the missed deadline.
مدیر با نگاهی سرزنشآمیز در مورد مهلت از دست رفته با تیم صحبت کرد.
he reacted blamefully to the news of the budget cuts.
او با واکنش سرزنشآمیز به خبر کاهش بودجه پاسخ داد.
she regarded him blamefully for forgetting her birthday.
او به خاطر فراموش کردن تولدش با نگاهی سرزنشآمیز به او نگاه کرد.
the dog looked up blamefully after chewing on the shoes.
سگ بعد از جویدن کفشها با نگاهی سرزنشآمیز سرش را بالا آورد.
he addressed the issue blamefully, shifting responsibility.
او با نگاهی سرزنشآمیز به موضوع پرداخت و مسئولیت را به گردن دیگران انداخت.
she responded blamefully, highlighting his mistakes.
او با نگاهی سرزنشآمیز پاسخ داد و اشتباهات او را برجسته کرد.
blamefully admitting
اعتراف با احساس گناه
speaking blamefully
صحبت کردن با احساس گناه
acting blamefully
عمل کردن با احساس گناه
looked blamefully
با احساس گناه نگاه کردن
sounded blamefully
با احساس گناه صدا زدن
felt blamefully
با احساس گناه احساس کردن
blamefully apologized
با احساس گناه عذرخواهی کرد
blamefully confessed
با احساس گناه اعتراف کرد
blamefully sighed
با احساس گناه آه کشید
blamefully reacted
با احساس گناه واکنش نشان داد
he looked at her blamefully after spilling his coffee.
او بعد از ریختن قهوه، با نگاهی سرزنشآمیز به او نگاه کرد.
she stared at him blamefully, pointing at the broken vase.
او با اشاره به سمت گلدان شکسته، با نگاهی سرزنشآمیز به او خیره شد.
the child looked up blamefully, denying any involvement.
کودک با نگاهی سرزنشآمیز سرش را بالا آورد و هرگونه دخالت را انکار کرد.
he spoke blamefully to his computer after the crash.
او بعد از خرابی، با نگاهی سرزنشآمیز به کامپیوتر خود صحبت کرد.
she listened blamefully to the reasons for the delay.
او با دقت و نگاهی سرزنشآمیز به دلایل تاخیر گوش داد.
the manager spoke blamefully to the team about the missed deadline.
مدیر با نگاهی سرزنشآمیز در مورد مهلت از دست رفته با تیم صحبت کرد.
he reacted blamefully to the news of the budget cuts.
او با واکنش سرزنشآمیز به خبر کاهش بودجه پاسخ داد.
she regarded him blamefully for forgetting her birthday.
او به خاطر فراموش کردن تولدش با نگاهی سرزنشآمیز به او نگاه کرد.
the dog looked up blamefully after chewing on the shoes.
سگ بعد از جویدن کفشها با نگاهی سرزنشآمیز سرش را بالا آورد.
he addressed the issue blamefully, shifting responsibility.
او با نگاهی سرزنشآمیز به موضوع پرداخت و مسئولیت را به گردن دیگران انداخت.
she responded blamefully, highlighting his mistakes.
او با نگاهی سرزنشآمیز پاسخ داد و اشتباهات او را برجسته کرد.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید