budging

[ایالات متحده]/ˈbʌdʒɪŋ/
[بریتانیا]/ˈbʌdʒɪŋ/
بسامد: خیلی زیاد

ترجمه

v. به آرامی حرکت کردن یا باعث حرکت آرام چیزی شدن؛ تغییر نظر دادن یا امتیاز دادن

عبارات و ترکیب‌ها

not budging

بدون تغییر

budging in

وارد شدن

budging up

بالا رفتن

budging forward

به جلو حرکت کردن

budging aside

کنار رفتن

budging over

روی هم رفتن

budging down

پایین رفتن

budging closer

نزدیکتر شدن

budging back

عقب نشینی کردن

budging away

دور رفتن

جملات نمونه

she refused to budge on her decision.

او حاضر به تغییر نظر نبود.

the negotiations were tough, but he finally budged.

مذاکرات سخت بودند، اما او بالاخره کوتاه آمد.

despite the pressure, he wouldn't budge an inch.

با وجود فشار، او حتی یک وجب هم کوتاه نمی‌آمد.

they tried to convince her, but she showed no signs of budging.

آنها سعی کردند او را متقاعد کنند، اما او هیچ نشانه ای از کوتاه آمدن نشان نداد.

the child was adamant, refusing to budge from his spot.

کودک مصمم بود و از جای خود تکان نمی‌خورد.

he finally budged after hours of discussion.

او بعد از ساعت‌ها بحث بالاخره کوتاه آمد.

she was stubborn, but eventually, she budged a little.

او سرسخت بود، اما بالاخره کمی کوتاه آمد.

the team showed no signs of budging on their strategy.

تیم هیچ نشانه ای از کوتاه آمدن در مورد استراتژی خود نشان نداد.

after much persuasion, he finally budged on the issue.

پس از اصرار زیاد، او بالاخره در مورد این موضوع کوتاه آمد.

she stood her ground, not budging from her beliefs.

او در کنار اعتقادات خود ایستاد و کوتاه نیامد.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید