confusedness

[ایالات متحده]/kənˈfjuːzɪdnəs/
[بریتانیا]/kənˈfjuːzɪdnəs/

ترجمه

n. حالت اضطراب؛ اختلال روانی
شکل‌های واژه

عبارات و ترکیب‌ها

confusedness about

گیجی در مورد

confusedness regarding

گیجی درباره

confusedness concerning

گیجی در مورد

confusedness over

گیجی درباره

جملات نمونه

english sentence

جمله انگلیسی

i felt a sense of confusedness after reading the complicated instructions.

من پس از خواندن دستورالعمل‌های پیچیده، احساسی از گیجی پیدا کردم.

her expression was filled with confusedness when she heard the news.

وقتی خبر را شنید، چهره او از گیجی پر بود.

there was a look of confusedness on his face during the meeting.

در طول جلسه، روی چهره او نگاهی از گیجی بود.

the confusedness in her voice made me wonder what happened.

گیجی در صدای او من را باعث شد تا فکر کنم چه اتفاقی افتاده است.

he stared at the map with complete confusedness.

او با کامل گیجی به نقشه نگاه می‌کرد.

the confusing instructions left me in a state of confusedness.

دستورالعمل‌های گیج‌کننده من را در حالت گیجی باقی گذاشت.

i experienced a moment of confusedness when i entered the wrong room.

وقتی وارد اتاق اشتباه شدم، لحظه‌ای از گیجی تجربه کردم.

her confusedness was evident from the way she asked the same question twice.

گیجی او از اینکه یک سوال را دو بار پرسید، واضح بود.

the sudden change caused widespread confusedness among the staff.

تغییر ناگهانی باعث ایجاد گیجی گسترده در میان کارکنان شد.

despite my confusedness, i tried to follow the directions.

با وجود گیجی من، سعی کردم دستورالعمل‌ها را دنبال کنم.

the child's confusedness was palpable when he couldn't find his parents.

وقتی پدر و مادرش را پیدا نکرد، گیجی کودک قابل احساس بود.

his confusedness grew as the explanation became more complicated.

همان‌طور که توضیحات پیچیده‌تر شد، گیجی او افزایش یافت.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید