connectedly

[ایالات متحده]/kəˈnɛktɪdli/
[بریتانیا]/kəˈnɛktədli/

ترجمه

adv. به گونه‌ای که ارتباطی را نشان می‌دهد

عبارات و ترکیب‌ها

connectedly communicating

ارتباط برقرار کردن

connectedly collaborating

همکاری کردن

connectedly interacting

تعامل برقرار کردن

connectedly working

کار کردن

connectedly engaging

شرکت کردن

connectedly sharing

اشتراک گذاری کردن

connectedly participating

شرکت کردن

connectedly networking

شبکه سازی کردن

connectedly discussing

بحث کردن

connectedly learning

یاد گرفتن

جملات نمونه

they worked connectedly to achieve their goals.

آنها به طور هماهنگ برای دستیابی به اهداف خود تلاش کردند.

the devices are connectedly linked for better performance.

دستگاه‌ها به طور هماهنگ به هم متصل هستند تا عملکرد بهتری داشته باشند.

connectedly sharing ideas can lead to innovation.

اشتراک‌گذاری ایده‌ها به طور هماهنگ می‌تواند منجر به نوآوری شود.

we need to communicate connectedly to avoid misunderstandings.

ما باید به طور هماهنگ ارتباط برقرار کنیم تا از سوء تفاهم جلوگیری کنیم.

the team worked connectedly on the project.

تیم به طور هماهنگ روی پروژه کار کرد.

connectedly collaborating can enhance productivity.

همکاری هماهنگ می‌تواند بهره‌وری را افزایش دهد.

they traveled connectedly across several countries.

آنها به طور هماهنگ در چندین کشور سفر کردند.

connectedly managing resources is essential for success.

مدیریت هماهنگ منابع برای موفقیت ضروری است.

connectedly addressing issues can lead to quicker solutions.

رسیدگی به مسائل به طور هماهنگ می‌تواند منجر به یافتن راه حل‌های سریع‌تر شود.

we must think connectedly to solve this complex problem.

ما باید به طور هماهنگ فکر کنیم تا این مسئله پیچیده را حل کنیم.

واژه‌های پرکاربرد

لغات پرجستجو را کاوش کنید

برای دسترسی به محتوای کامل، اپلیکیشن را دانلود کنید

می‌خواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!

همین حالا DictoGo را دانلود کنید