cussed luck
شانس نفرینشده
cussed fool
احمق نفرینشده
cussed thing
چیز نفرینشده
cussed day
روز نفرینشده
cussed mess
گندهکاری نفرینشده
cussed weather
آبوهوای نفرینشده
cussed job
کار نفرینشده
cussed car
ماشین نفرینشده
cussed problem
مشکل نفرینشده
cussed noise
صدای نفرینشده
he cussed loudly when he stubbed his toe.
او با صدای بلند ناسزا گفت وقتی به انگشت پا ضربه زد.
she cussed under her breath during the meeting.
او در حین جلسه زیر لب ناسزا گفت.
they cussed at the referee after the bad call.
آنها پس از خطای داور به او ناسزا گفتند.
he cussed out his friend for being late.
او به دلیل دیر رسیدن به دوستش ناسزا گفت.
she cussed when her computer crashed.
وقتی کامپیوترش خراب شد، او ناسزا گفت.
they cussed at the traffic jam on the highway.
آنها به دلیل ترافیک سنگین در بزرگراه ناسزا گفتند.
he cussed in frustration after losing the game.
او پس از باختن بازی، از سر ناامیدی ناسزا گفت.
she cussed at the tv when her show was interrupted.
وقتی برنامه تلویزیونیاش قطع شد، او به تلویزیون ناسزا گفت.
he cussed while fixing his broken car.
او در حین تعمیر ماشین خرابش ناسزا گفت.
they cussed together, bonding over their shared frustration.
آنها با هم ناسزا گفتند و بر سر ناامیدی مشترک خود ارتباط برقرار کردند.
cussed luck
شانس نفرینشده
cussed fool
احمق نفرینشده
cussed thing
چیز نفرینشده
cussed day
روز نفرینشده
cussed mess
گندهکاری نفرینشده
cussed weather
آبوهوای نفرینشده
cussed job
کار نفرینشده
cussed car
ماشین نفرینشده
cussed problem
مشکل نفرینشده
cussed noise
صدای نفرینشده
he cussed loudly when he stubbed his toe.
او با صدای بلند ناسزا گفت وقتی به انگشت پا ضربه زد.
she cussed under her breath during the meeting.
او در حین جلسه زیر لب ناسزا گفت.
they cussed at the referee after the bad call.
آنها پس از خطای داور به او ناسزا گفتند.
he cussed out his friend for being late.
او به دلیل دیر رسیدن به دوستش ناسزا گفت.
she cussed when her computer crashed.
وقتی کامپیوترش خراب شد، او ناسزا گفت.
they cussed at the traffic jam on the highway.
آنها به دلیل ترافیک سنگین در بزرگراه ناسزا گفتند.
he cussed in frustration after losing the game.
او پس از باختن بازی، از سر ناامیدی ناسزا گفت.
she cussed at the tv when her show was interrupted.
وقتی برنامه تلویزیونیاش قطع شد، او به تلویزیون ناسزا گفت.
he cussed while fixing his broken car.
او در حین تعمیر ماشین خرابش ناسزا گفت.
they cussed together, bonding over their shared frustration.
آنها با هم ناسزا گفتند و بر سر ناامیدی مشترک خود ارتباط برقرار کردند.
لغات پرجستجو را کاوش کنید
میخواهید واژگان را مؤثرتر یاد بگیرید؟ اپلیکیشن DictoGo را دانلود کنید و از امکانات بیشتری برای حفظ و مرور واژگان لذت ببرید!
همین حالا DictoGo را دانلود کنید